يادداشتى بر دفتر«زن، تاريكى،كلمات»
لادن نيكنام
*چشم هاى خيس
حادثه اى در شعر...
شعر شايد همان شعور اعتلا يافته ذهن ماست. شعر شايد رشته كلماتى است كه شاعر مى تندش به دور خود، به دور ما. شعر شايد شكافتن پيله رشته هايى است كه هر روز مى بافيم اش و باز مى شكافيم اش. شعر شايد درك شاعرانه شاعر است كه در كنار ادراكات ما قرار گرفته، كليتى منسجم را مى سازد. شعر شايد عاشقانه ترين چشمى است كه خيس از حادثه اى در زبان است. شعر شايد آن لحظه گذر است كه دمى پيش گذشت و به تاريخ پيوست...
راستى چند تعريف ديگر مى توان از شعر و شاعر امروز، ساكن سياره اى به نام زمين، ايستاده در كشورى به نام ايران، ارائه داد؟ مى توانيم ساعت ها بنشينيم با هم و مرور كنيم تمام تعريف هايى را كه از زمان هاى پيش رايج بوده و باز به توافقى نصفه نيمه برسيم. بلند شويم هركدام به سويى رويم كمى راضى، كمى ناراضى. اما همه اين لحظه هاى پررنگ در باب تعريف شعر را بازسازى كردم تا بگويم دفتر شعر «زن، تاريكى، كلمات» سروده حافظ موسوى برخاسته از دل تمام تعاريف توافق يافته و نيافته ذهن ماست. شاعر دفتر «زن،....» در سه بخش اسماً مجزا و از نظر راقم اين سطور رسماً درهم عجين شده به دغدغه هاى ذهن انسان مدرن تلنگرى درخور مى زند. او در قالب عبارت هاى شعرى نسبتاً كوتاه گاه در فرم شعرى بلند گاه در قامتى كوتاه تر به رصد لحظه هايى در گذر از زندگى ما مشغول مى شود.
اينكه حاصل اين رصد تا چه ميزان موفق است جاى بحث هاى بسيار دارد. (تا توى خواننده اهل ذوق عزم جزم كنى و در اين آشفته بازار كتاب و كاغذ راهى كتابفروشى نزديك شوى و او كتابخانه شعر معاصر داشته باشد و دفترهاى شعر رسيده به مغازه اش را به پخش كننده هاى محترم عودت نداده باشد، خود داستانى ديگر است. اما مى دانم. نيك هم مى دانم كه مخاطب اهل، «هميشه دست از طلب ندارد تا كام او برآيد.»
اما چرا بحث هاى بسيار بايد در باب اين دفتر شعر درگيرد؟ جواب اين سئوال در متن شعرهاى حافظ موسوى نهفته است. اويى كه با دغدغه هايى ملموس به سراغ كشف اتفاقات پيرامونش رفته است. «پيرامون» كه مى گويم غرض حوزه اى است كه از شهر تهران آغاز مى شود و تا برج هاى دوقلوى سرنگون شده امتداد مى يابد. شاعر در واقع از كنار هيچ چيزى راحت عبور نمى كند. و در دل هر اتفاقى شعرى مى بيند كه بايد سرودش. او بارها در قالب هر چهل و يك شعر كتابش به چشم هاى ما مى آموزد كه بايد «دوباره ديد» و «چشم ها را شست» و چه بسا هم بى رحمانه بايد بار ديگر به هرچه ديده ايم و پس پشت نهاده ايم نگاه كنيم و از ياد نبريم كه گذشته همان حالى است كه فرداى ما را مى سازد:
«دوقلوها سرنوشت عجيبى دارند!
مثل لاله و لادن
كه چاقوى مرگ آنها را از وسط نصف كرد.
عمل موفقيت آميز نبود
ما بلافاصله محكوم كرديم (سندش موجود است)
- پزشك هاى سنگاپورى؟
- لاله؟
- لادن؟
نه! بن لادن
ما بن لادن را محكوم كرديم
جراح ديوانه اى كه
با سيستم كنترل از راه دور
برج هاى جهانى را
از وسط نصف كرد
(عمل كاملاً موفقيت آميز بود
چون مريض مرد)»
شعر دوقلوها، صص ۴۸ و ۴۹
حافظ موسوى در اين اثر با استفاده از زبانى هوشمندانه كه قال و مقال هاى فرم و ساخت زبان شعرى را مى خواباند به امر خطير كشف و نقد در شعر عنايت خاص داشته است. اگر مى گويم زبان اين شعرها هوشمندانه است به اين نكته واقفم كه شعر مى تواند به لحاظ فرم از پيچيده ترين انواع زبان هاى رايج بهره كافى ببرد، ولى شاعر دفتر «زن،...» به نظر مى رسد بيشتر به مسائل جامعه خود بى نهايت دقت دارد. جامعه اى كه در يك بافت جهانى تعريف شده و ساحتى جامع الاطراف دارد. شعر او در بسيارى لحظات شباهت عجيبى دارد به منشورى كه از هر سو كه به آن نور بتابانى، تجزيه اش مى كند. ما پس از پايان يافتن هر شعر به طيفى از رنگ هاى ديرآشناى ذهن مان دست مى يابيم كه مى تواند تا مدت ها در ياد و خاطره مان باقى بماند. آن زمان كه به شعر «غزالى در خانه سالمندان» مى رسيم به تصويرى از زنى برمى خوريم كه در تاريخ ادبيات ايران سابقه اى درخور دارد. يعنى شاعر در زمان سرايش به سراغ انواع ايماژهاى رايج و نارايج از زن در ذهن خود رفته است. واهمه هم نكرده است كه توصيف و تصويرش شكلى كليشه اى گرفته، اسباب آزارمان را فراهم كند. او مى داند كه بازآفرينى الگوهاى آموخته شيوه اى است امروزى در ادبيات جهان. پس ساخته است آن غزال كهنسال را در قاب قديمى آسايشگاهى ايرانى.
خوابى به نام زندگى
حافظ موسوى همچنين به خوبى به شيوه اى شهودى درك كرده است كه پلى است نامرئى ميان تمام شاخه هاى هنر و فرهنگ ايران و جهان. او با بهره گيرى از تجربيات سينمايى سينماگران، در كنار شعرهاى خود، به ساخت پرده اى سفيد و جادويى نائل آمده است كه چشم هر مخاطبى را مى نوازد، وقتى به عنوان شاعر تجربه برگمان را دوباره مى آفريند:
«حالا كمى غروب درست مى كنم
و مى گذارم ساعتى بماند
تا هرچه را كه مى گذرد در حوالى اين پل
آرام آرام در ترام خودش حل كند
حالا از سايه ها مى كشمت بيرون
و مى گذارمت دوباره پانزده ساله (يا كمى بيشتر) شوى
و ترس خورده پا بگذارى روى اول اين پل
آن وقت يك شاعر جوان هجده بيست ساله را
آن سوى پل
بايد در انتظار تو بگذارم»
شعر توت فرنگى وحشى، صفحه ۲۱
و باز وقتى به سمت مفهوم زمان قدم برمى دارد از تصويرى مى گويد بسيار ابتدايى. آشناى هميشه ذهن ما، جارى در لحظه هاى روزمره مان. او از كودكى مى گويد كه من شاعرش براى او با دست بوسه اى فرستاده است، در جواب دستى كه كودك برايش تكان داده است. اما با تأكيدى كه بر ثبت اين تصوير، اين دم دونده، مى كند به مفهوم زمان اشاره مى كند و اينكه تمام حرف هاى لازم و غير ضرورى گفته شده و كار ما شايد جز اين نيست كه به عادى ترين و دم دستى ترين وجوه زيستى خود دوباره نظر بيفكنيم. شايد چون خودش طرحى نو در اندازيم!
و شايد زمان در اين روزگار معنايى باشد كه اسباب و خوراك لازم را به افراد فعال در حوزه فلسفه برساند. زمانى كه از جايى كه نمى دانيم اش شروع و به نقطه اى نامعلوم ختم مى شود. شايد هم شكلى دوار داشته كه نقطه آغاز و يا پايانش برهم افتاده است. شاعر در آن لحظه اى كه تصميم مى گيرد به زمان به شكلى نوستالژيك، و باز امتحان شده و حتى نخ نماشده، نگاه كند طنز و طراوت چشم هاى خودش را به همراه دارد. او به سبكى نزديك مى شود كه به نظر مى رسد راه علاج بسيارى از فكرها و نوشته هاى امروزى است. طنز كه همانا سبك ساختن تجربه هاى دردناك بشرى است در قالب هنرى انديشيده. نگاهى شوخ كه گويا اين روزها حكم كيميا را دارد و اكثر نويسندگان ما از آن دورند. (اينكه چنين شده است جاى بحث هاى بسيارى دارد كه از حوصله اين مقال خارج است اما از تذكر آن هم نمى توان صرف نظر كرد.) در اين تجربه ها آن زبان سرد و بى طرف شعر سخت به ساخت فضاى داخلى متن كمك مى كند. زبانى فارغ از قضاوت و مهر و برچسب كه توى مخاطب را در مقابل درك شاعرانه و طناز شعر قرار داده و آهسته آهسته به حيطه تباهى هر چيزى كه مى شناسى اش عادت مى دهد.(در همين زمان است كه از تمام عادت هاى مالوف ات آشنايى زدايى هم مى شود.)
«انجير اين درخت، بوى باد بزن عمه جان را مى دهد
تخت، هنوز از جاى آتش سيگار عمو جان نقش ها به خودش
دارد
چراغ سه فتيله چون قابى باشكوه، خاطرات مادر، بچه ها و
زن هاى همسايه را در ميان گرفته است
مرگ
چون ملاطى بى زوال
فواصل موزاييك هاى حيات را پر كرده است»
شعر حياط خانه پدرى، صفحه ۹۵
حافظ موسوى تا آنجا در طنازى پيش مى رود كه حتى خودش را به عنوان نويسنده و كتاب ها را به عنوان ذخيره فرهنگى جهان به شيوه اى مدرن در شعرى كه نامى هم بر پيشانى خود ندارد دست مى اندازد وقتى به گوشه گوشه زندگى هر آدمى در اين جهان سرخوشانه سر مى زند. او از زوج هاى عاشق مى گويد، از زنان باردار و پرستاران مژدگانى گرفته، از سوپرماركت همين چند قدم آن طرف تر مى گويد و در تمام اين لحظه ها و مكان ها كسى به فكر مرگ نيست. مرگ زمانى ساخته مى شود كه نگاه شاعر يا بهتر بگويم دوربين شاعر سمت كتابخانه زوم مى شود. شايد آن جا تنها فضايى است كه از ميان ذرات ناپيدايش بتوان هر دم مرگ را هم به چشم ديد. (و شايد هم اوج زندگى است كه در آن فضا فرياد مى كشد. كسى چه مى داند!)
به هر تقدير آنچه ديدنى ا ست درك ماهيت پارادوكسيكال توسط شاعر ى است با ذهنى كاوشگر، بى قرار و شوخ كه حيات خود و اثرش را دست مى اندازد.
اما نكته اى كه جاى اگر و اما ندارد اينكه هنر به تبلور نمى رسد مگر با دوباره و همواره انديشيدن هنرمندش و تمام زيبايى خالق يك متن آن زمانى است كه او در خود و هنرش به ديده ترديد مى نگرد. آن هم در جهانى كه اين روزها با شتابى غريب به سمت ناكجاآبادى مى رود كه همگان مضطرب حتى فرصت دوباره ديدن كه هيچ، حتى يكباره ديدنش را هم ندارند و بر اساس همين منظر است كه مى گويم دفتر «زن، تاريكى، كلمات» با بهره مندى از تكنيك ايجاز به ثبت لحظه هاى پرشتاب و پرخشونت عصر حاضر پرداخته است و هرگاه توى مخاطب اهل به سراغ دوربينى بروى كه در هيئت يك كتاب ۱۰۱ صفحه اى به چاپ رسيده است، با پرده اى جادويى مواجه مى شوى، سفيد، ملموس، دست يافتنى، با تصاويرى كه همگى اش را در خوابى ديده اى به نام زندگى و يا شايد همه اش را در بيدارى و هوشيارى محض كسى برايت تعريف كرده است و نهايتاً تو مى مانى و آن تصاوير پى درپى كه هويت تو را و آشناهايت را دوباره مى سازد از نو. آن هم در شكل شعر.
* به نقل از روزنامه شرق ، شمارههاي: شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵ - ۱۰ ژوئن ۲۰۰۶ سال سوم ، شماره ۷۷۹ ، يكشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۵ - ۱۱ ژوئن ۲۰۰۶ سال سوم ، شماره۷۸۰