نگاهي به مجموعه «شعرهاي جمهوري» از حافظ موسوي
مؤلفه هاي شكست
يزدان سلحشور

يك
«حافظ موسوي» شاعري موفق است.
گزينه خبري فوق نه تنها متكي به مؤلفه هاي درون متني است كه متأثر از رويكردهاي برون متني نيز شكل مي گيرد. موسوي در آغاز ظهورش، شاعري متأثر از شعرهاي «اجتماعي ـ سياسي» را به نمايش مي گذارد[تا ۱۳۶۹] و پس از آن، به رمانتيسيزم انتقادي رومي آورد [فرضاً در شعري كه به خودكشي آن «پدر» و كودك كشي اش در پارك جنگلي مي پردازد؛ «دستي به شيشه هاي مه گرفته دنيا»] انتشار نخستين كتابش [دستي به…] «قلم زرين گردون» را برايش به ارمغان مي آورد. او در اين زمان، به شعري كه اكنون به«شعر هفتاد» موسوم است روآورده است گرچه خود از زمره «كاشفان فروتن آن» نبوده! پنج سال مي گذرد[۱۳۷۸ تا ۱۳۷۳]؛ «سطرهاي پنهاني» منتشر مي شود كه مهمترين شعرهايش متعلق به ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۵ است جدا از استقبالي كه مخاطبان از اين كتاب مي كنند، نامزد دريافت كتاب سال وزارت ارشاد اسلامي نيز مي شود. «شعرهاي جمهوري» در ۱۳۸۰ منتشر شده است. موسوي تا اين زمان، هم مشهورترين چهره جريان «سنديكاي شعر هفتاد » محسوب مي شود هم شعرش در پيشگاه نسل قبل از او مقبوليت يافته وهم در عرصه هاي «برون متني» به موفقيت هاي بزرگي «دچار» آمده است [«دچار يعني عاشق، سهراب سپهري] شايد بزرگترين موفقيت او در اين عرصه ها، جانشيني هوشنگ گلشيري در ماهنامه كارنامه بوده است و البته دعوت از او در شهرهاي مختلف ـ جهت شعرخواني و سخنراني ـ در كنار «كلاسيك هاي شعرنو».
او را در عرصه هاي «برون متني» به تساهل و تسامح مي شناسند و به عنوان لولاي ميان «دگرانديشان» و«روشنفكران ديني» مورد نقد و بررسي قرارمي دهند. گاه به عنوان چهره برجسته روشنفكري عصر خود، درمراسم خاكسپاري «احمد شاملو»، نگاه ها را مجذوب مي كند وگاهي ديگر، در كنار دكتر قيصر امين پور به نقد و بررسي آثارمنوچهر آتشي مي پردازد و در شبكه تلويزيون جام جم براي مخاطبان برون مرزي، سخن مي گويد.
او كسي است به مفهوم اخص كلمه «مردم دار» و تاكنون شنيده نشده كه كسي را رنجانده باشد. شعر او نيز متأثر از همين خصلت است: «ميانه روي». جهان نگري او، جهان نگري عدم ستيز باجهان است اما بر اين باورم آنكه در «ميان مدت» قلوب همگان را به دست مي آورد در «درازمدت» قلوب همه را به ناچار از دست مي دهد. شاعران چه از «در ستيز» [همچون احمد شاملو] وارد شوند و چه از «در مماشات» [همچون سپهري]، قادر به كسب اكثر قلوب زمانه خودنيستند مگر آنكه «فرامتن» بر «متن» چيره شود؛ و «فرامتن» در «زماني» ـ كه همچون آب ركن آباد مي گذرد ـ مضمحل، محو و دچار تحولاتي عظيم مي شود.
| دو
«شعرهاي جمهوري» به رغم وجود چندشعر درخشان درآن، مجموعه خوبي نيست.
گزينه خبري فوق، هم مي تواند حاوي تناقض باشد وهم حائز «ديالكتيك»؛ چگونه مي شودكه مجموعه اي حاوي چند شعر درخشان باشد اما در كل، بدل به مجموعه بدي شود؟
يك مجموعه [اعم از شعر، داستان يا هرچه] در كنار هم معنا و در يادماندني يا نماندني مي شود. هنگامي كه با يك شعر يا... رودر روييم ساختار، حاوي اعضاي و اجزاي همان متن و ارتباط ارگانيك آنان است اما با افزودن عناصر ديگر [شعرهاي ديگر]، «متن» دچار «تكثير» مي شود و «ريتم» را طلب مي كند «ريتم» معلول «هماهنگي» است و هماهنگي نيز به نوبه خود، معلول «تناظر» مؤلفه هاي «خرده ساختار» با «كلان ساختار»؛ يعني «ساختارA» در دل «ساختار A...Z» هم معنايي دوباره مي يابد وهم طلب هماهنگي مي كند و هم از او طلب هماهنگي مي شود. هماهنگي سه يا چهارشعر درخشان با هم، قادر به نجات كل متن نيست. چيزي كه در بسياري از كتابهاي «منتشره به روز» شاهديم. شاعراني را مي شناسيم كه با انتشار تك شعرهايي از آنها، شيفته جهان شاعرانه شان شده ايم اما پس از انتشار كتابهاشان، «عشق نخستين» بدل به «بي تفاوتي» شده است. اين فاجعه زمانه ماست كه همچون ديگر فجايع كوچك زندگي، اغلب ازنظر دور مي ماند.
| سه
بايد پذيرفت كه حافظ موسوي با سه شعر «جمهوري»، «دير است» و «انسان و زمين»، توانسته به رويكردي نواز «انسان و وضعيت» دست يابد و از كتاب دومش [سطرهاي پنهاني] چه از نظر تحول «شكل هاي روايي» و چه از لحاظ «برخورد شهودي با جهان» فرارويي كند. گام بلند او در اين سه شعر، اتصال «ذهن انسان دهه هفتاد» به «تفكر اجتماعي انسان دهه پنجاه» است او گرچه به «زبان»، كماكان بي توجه است و مصراع هايش، داراي اين توان بالقوه اند كه در «بازنگري» مورد حك و اصلاح قرار گيرند اما در محور عمودي با استفاده از «ارجاع هاي لفظي و معنوي» و تزريق «صميميت اوما نيستي» به متن، مخاطب را درگير «رويدادها» مي كند و سربلند، شعر را در ذهن مخاطب ادامه مي دهد. «و من گواهي مي كنم/ درخت شعله ور را در دل كوه/ و رودخانه اي را/ كه به شمشيري، دونيم شد/ و مرده هايي را كه هم اكنون/ از گورهايشان برمي خيزند/ و پيش چشم هاي شما/ راه مي روند.../ و من گواهي مي كنم/ كه آدم/ از اول گرفتار همين خرده ريزها بوده است/ گرفتار يك دودانه ي گندم/ و نصف و نيمه ي يك سيب/ و من كه آدمم، گواهي مي كنم كه اين افتادگي هم چيز بدي نيست.»
او در شعر «انسان و زمين»، به تنها شعر درخشان حاصل از وقايع افغانستان دست مي يابد چرا كه خود واقعه را حذف مي كند و به «روايتي اومانيستي» مي رسد كه قادر است در تمامي زمانها تداوم يابد. بهره گيري «سبك شناختي» او از خرده روايات و رسيدن به «داستانهايي كوتاه» در «دل شعر»، شايان ستايش است: «انسان/ روزنامه نگاري كه در تمام عمر حرفه اي خود/ حتي يك گزارش به درد بخور ننوشته است/ روزنامه نگاري كه بيوه ي ميانسالش/ همراه با دسته گلي كه بر گورش مي گذارد/ زير لب مي گويد: «احمق جون!/ درست امروز، يازدهم سپتامبر/۲۰۰۱ وقت مردن بود؟!»/ ...بودا/ در كوههاي افغانستان گريه مي كند/ برج هاي مركز تجارت جهاني نيويورك/ دود مي شوند و به هوا مي روند/ انسان، بر زخم هاي كهنه ي خود/ بمب هاي نمك مي ريزد/ زمين، بافه هاي گيسوان زنان افغان را/ در دل خود پنهان مي كند/ آيا اين همان طنابي نيست/ كه قرار است خود را با آن حلق آويز كنيم؟/ انسان يك استثناء است/ كه در يك استثناء ديگر/ گير كرده است.»
| چهار
شعرهاي بد اين كتاب، واقعاً بدند!
گزينه خبري فوق، حاوي يك «تناقض مهم درون متني» است. چگونه شاعري كه آنقدر تواناست كه با استعانت از ساده ترين «تظاهرات زباني» به شعر دست يابد به ناگهان، به جايي مي رسد كه مصراع هاي شعرهايش را مي توان براحتي در «متني منثور» جاي داد: «شعر مي نويسم براي شما، شعرهايي ساده، با حرفهايي معمولي و چيزهايي كه از بس كوچك اند به چشم نمي آيند» [ص۹]، «اما تمام اينها را خودتان ساخته ايد، شاعر فقط گفته است: سمرقند، شعر مي نويسم براي چي؟!، نان توي شعر نيست؟! پس اين همه نوار كه پر مي كنند چيست؟!» [ص۱۲]، «صداي آژير بلند شد، ما صداي تركيدن بمب ها را، از زيرزمين هامان مي شنيديم ... مرگ از ما دور شده بود، از تاريكي بيرون آمديم، لباس هامان خاكي بود، اجساد قربانيان را به خاك سپرديم» [ص۲۱]، «اين خانه بوي ناگرفته است، گچ هاي سقف ممكن است بريزد، پوسيده اند پله ها و پنجره ها، درها، با احتياط، از لاي پرده ببين، قزاق ها/ در كوچه گشت مي زنند هنوز؟!» [ص۴۷] «نثر انديشي» تنها «بليه» اين كتاب نيست. اغلب شعرهاي كوتاه اين كتاب، اجراهاي ناموفق شعرهاي بلند آن هستند به نظر مي رسد كه شاعر در «ساختن اين كتاب»، «اتودها» را نيز افزوده است تا كتاب به صفحاتي در حد «نرم» دست يابد. اين «اتودها» اغلب فاقد طرح روايي منسجمي هستند واز شكل هاي نوي روايي نيز، در آنها خبري نيست و اكثر اوقات نيز، بدل به آثاري شده اند كه از «سبك شخصي» حافظ موسوي در آنها خبري نيست. گرچه موسوي در رهنمون كردن خواننده به «سبك شخصي»اش بيشتر متكي به «حداقل»هاست وچند «شگرد شخصي معدود» و «جهان نگري نيمه مستقل» [ملهم از سپهري، فرخزاد، شاملو] و البته باگوشه چشمي به «اجرا»هاي سيدعلي صالحي، با اين همه قادريم در آثار درخشانش، مصراعي را جدا كنيم و آن را از آثار هم عصرش بازشناسيم.
شاعر در «فيكس كردن» مؤلفه هاي جهان نگري اش، به «شناور شدن» آن [نه براساس تحولات فلسفي زمانه كه بر پايه تفكرات متزلزل، اما غالب مردم زمانه اش] انجاميده است و ساختار و ماهيت آثارش را نيز تحت تأثير خود قرار داده است. آيا يك هنرمند، قادر است با چنين تفكري به حيات هنري اش در مسير زمان ـ زماني طولاني ـ ادامه دهد؟
پنج
و من گواهي مي دهم كه حافظ موسوي، شاعريست با شعرهاي درخشان، هم شعرهاي ضعيف، بسيار ضعيف؛ و من گواهي مي دهم كه او شاعري موفق است؛ و من گواهي مي دهم كه تاريخ شعري ما، پراست از شاعران موفق. و من گواهي مي دهم كه زمان بي رحم است.