تبليغاتX
حافظ موسوی
حافظ موسوی
برای هوشنگ گلشیری

آخرین خطابه

 

 

تو

بر سکویی بلند ایستاده بودی

ما

گرداگردِ تو، بر زمین سرد، حلقه زدیم

این آخرین خطابه ای بود که باید می خواندی

 

دستِ راست ستونِ چانه

و انگشت کوچکت

نیمی از سبیل تو را پوشانده بود

و چشم هایت

مثل دو شعله ی کبریت

در تاریکی می درخشید

 

بعد

مِهی رقیق     میدان را پر کرد

و آسمانِ تیره کمی پایین آمد

ما، دست رویِ خاک کشیدیم

و بعد

پلک های تو را بستیم

 

تو بر سکوی مرگ ایستاده بودی

و ما

نمی دانستیم.

 

از کتاب: شعرهای جمهوری

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط حافظ موسوی  |