آخرین خطابه

تو
بر سکویی بلند ایستاده بودی
ما
گرداگردِ تو، بر زمین سرد، حلقه زدیم
این آخرین خطابه ای بود که باید می خواندی
دستِ راست ستونِ چانه
و انگشت کوچکت
نیمی از سبیل تو را پوشانده بود
و چشم هایت
مثل دو شعله ی کبریت
در تاریکی می درخشید
بعد
مِهی رقیق میدان را پر کرد
و آسمانِ تیره کمی پایین آمد
ما، دست رویِ خاک کشیدیم
و بعد
پلک های تو را بستیم
تو بر سکوی مرگ ایستاده بودی
و ما
نمی دانستیم.
از کتاب: شعرهای جمهوری