تبليغاتX
حافظ موسوي
حافظ موسوي
نظریه ها 11

نيما يوشيج نظريه پرداز شعر مدرن ايران 11 -

تعريف و تبصره

حافظ موسوي

 

توجه نيما به فقدان سنت ادبيات نمايشي در ايران که يکي از مهم ترين دلايل آن، فقدان سنت گفت وگو در فرهنگ ماست، توجهي بسيار جدي و اساسي است که هنوز هم کمتر به آن پرداخته شده است.

نيما چند ماه بعد در نامه ديگري به ميرزاده عشقي درباره يکي ديگر از مهم ترين نکات نظريه شعري خود چنين مي نويسد؛ «اصول عقيده من، نزديک کردن نظم به نثر و نثر به نظم است؛ نزديکي نظم از حيث خيالات شاعرانه که تاکنون در نثر فارسي داخل نشده است و نثر از حيث تماميت و سادگي. به اين معني که همان طور که نثر از مقاصد ما تعريف و توصيف مي کند، همان طرز صنايعي را که در نثر موجود مي شود، آنها را با نظم معامله بدهيم؛

1- شعر ما در صورت، موزون و در باطن مثل نثر، تمام وقايع را وصف کننده باشد.

2- نثر ما آينه طبيعت و پر از خيال شاعرانه.

خيلي اسرار در اين اصول هست که قلم و خيال من روي آنها دور مي زند...»1 پيشنهاد نيما در خصوص نزديک کردن نظم (شعر) به نثر، ظاهراً پيشنهاد ساده يي است، اما وقتي مي گويد؛ «خيلي اسرار در اين اصول هست» مي توان حدس زد که او در اين پيشنهاد ساده نه تنها به صورت ظاهري (بيروني) شعر و نثر بلکه به ژرف ساخت هاي آنها نظر داشته و شايد گمان مي برده که ممکن است پيشنهاد او درست درک نشود. چيزي که واقعاً اتفاق افتاد و اين بحث هنوز هم به عبارتي در بين ما مفتوح است. ما در ادامه اين بحث به درکي که نيما از اين مقوله (نزديکي شعر به نثر) داشت خواهيم پرداخت. اما پيش از آن بايد به نکات ديگري از نظريه ادبي و شعري نيما بپردازيم که احتمالاً بخشي از همان اسراري است که نيما بدان اشاره کرده است.

چنانچه پيش تر اشاره کرديم نيما از همان ابتدا به درستي دريافته بود که مشکل اصلي شعر فارسي، مربوط به قالب يا صورت بيروني آن نيست بلکه مشکلي ريشه دارتر است که به شيوه نگاه و تفکر شاعر - و انسان - ايراني مربوط مي شود. نيما به اين نتيجه رسيده بود که براي برداشتن نخستين گام در مسير مدرنيسم، نگاه انسان بايد از آسمان به زمين برگردد زيرا انسان مدرن انساني است که مي خواهد با تکيه بر عقل خويش، بر طبيعت تسلط يابد و آن را در جهت اميال خود رام کند. پس مجبور است که جهان هستي و طبيعت را بشناسد. بنابراين اول بايد عميقاً در آن بنگرد و آن را فارغ از تعاريف اسطوره يي و متافيزيکي اعصار پيشين، به صورت عيني و تجربي بشناسد و توصيف کند. از اين رو نيما در نوشته هاي خود بارها بر اهميت «ديدن» تاکيد کرده و در يکي از يادداشت هايش نوشته است؛ «ملت ما ديد خوب ندارد. عادت ملت ما نيست که به خارج توجه داشته باشد، بلکه نظر او هميشه به حالت دروني خود بوده است غ...ف عزيز من، نگوييد چرا نمي فهمند، بگوييد چرا عادت به ديدن ندارند.غ...ف در ادبيات ما اين حکم يک شالوده اساسي را دارد.»2

اين جملات نشان مي دهد که فکر نيما محدود به ايجاد تحول در شعر فارسي - که به نوبه خود بسيار هم مهم است - نبوده بلکه او به افق هايي دورتر نظر داشته و به پيدا کردن راهي براي عادت دادن يک ملت به «ديدن» مي انديشيده و آن را شالوده تفکر ادبي - و حقيقتاً انقلابي - خود قرار داده است.

نيما در حرف هاي همسايه اين شالوده اساسي را براي يک شاعر جوان به شکل تجربي و ملموس چنين توضيح داده است؛ «در قهوه خانه فکري به نظرم آمد، وقتي مشغول تماشاي آن جنگل هاي قشنگ بودم.

رفيق من از من پرسيد؛ چه مي بينيد؟

حقيقتاً ما چه چيزي را مي بينيم و چطوري مي بينيم؟

شعر ما آيا نتيجه ديد ما و روابط واقعي بين ما و عالم خارج هست يا نه و از ما و ديد ما حکايت مي کند؟

سعي کنيد همان طور که مي بينيد بنويسيد و سعي کنيد شعر شما نشاني واضح تر از شما بدهد. وقتي که شما مثل قدما مي بينيد و برخلاف آنچه در خارج قرار دارد، مي آفرينيد و آفرينش شما به کلي زندگي و طبيعت را فراموش کرده است، با کلمات همان قدما و طرز کار آنها بايد شعر بسراييد. اما اگر از پي کار تازه و کلمات تازه ايد، لحظه يي در خود عميق شده فکر کنيد آيا چطور ديده ايد؟»3 بنابراين اصل اول در تفکر و نظام زيبايي شناسي نيما «ديدن» است؛ ديدن از منظر فردي و به عنوان امري تجربي، نه آن گونه که قدما مي ديدند و نتيجه آن سوبژکتيو شدن شعر فارسي بود. وقتي نيما مي گويد؛ «به شما گفته بودم شعر قديم ما سوبژکتيو است، يعني با باطن و حالات باطني سروکار دارد. در آن مناظر ظاهري نمونه فعل و انفعالي است که در باطن گوينده صورت گرفته و نمي خواهد چندان متوجه آن چيزهايي باشد که در خارج وجود دارد.»4 دقيقاً بر همين معنا تاکيد دارد. بنابراين از نظر او ايجاد تحول بنيادي در شعر فارسي منوط به وارونه کردن آن نظام سوبژکتيو قبلي بود و بدون آن هر اقدام نوگرايانه يي را اقدامي سطحي ارزيابي مي کرد که مجدداً در همان دام سوبژکتيو گرفتار خواهد شد.

نيما با بررسي شعر متجدد مشروطه به اين نتيجه رسيده بود که براي شکستن بن بست شعر قديم، روي آوردن به «موضوع »هاي جديد کافي نيست و صراحتاً مي گفت؛ «ادبيات ما بايد از هر حيث عوض شود. موضوع تازه کافي نيست و نه اين کافي است که مضموني را بسط داده به طرز تازه بيان کنيم، نه اين کافي است که با پس و پيش آوردن قافيه و افزايش و کاهش مصراع ها يا وسايل ديگر، دست به فرم تازه زده باشيم. عمده اين است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفي و روايي را که در دنياي باشعور آدم ها است به شعر بدهيم (نکته يي که هنوز هيچ کس به آن پي نبرده است...). تا اين کار نشود، هيچ اصلاحي صورت پيدا نمي کند، هيچ ميدان وسيعي در پيش نيست. از الفاظ بازاري و طبقه سوم نمي توانيم کمک بگيريم، کلمات آرکائيک را نمي توانيم با صف و استحکام استيل، نرم و قابل استعمال کنيم. تا اين کار نشود، هيچ کار نشده.»5

اگر اين گفته نيما را در ادامه حرف او در خصوص اهميت «ديدن» قرار دهيم، مي توانيم چنين نتيجه بگيريم که دومين اصل در نظريه شعري او متمايل کردن زبان شعر به مدل وصفي و روايي (يا همان نزديک کردن شعر به طبيعت نثر) است. نيما براي اين اصل آنقدر اهميت قائل بود که مي گفت بدون رعايت آن هيچ اصلاحي در شعر فارسي صورت نمي پذيرد. نيما از همان آغاز و شخصاً از زمان سرودن افسانه به اين موضوع توجه داشته و همان طور که پيش تر اشاره کرديم در نامه يي به ميرزاده عشقي از او خواسته بود که نحوه توصيف بهار را آن گونه که در افسانه آمده است با نحوه توصيف بهار در شعر عنصري مقايسه کند تا متوجه شود که تفاوت اساسي شعر او با شعر قديم در کجاست. زنده ياد هوشنگ گلشيري در مقاله «افسانه نيما، مانيفست شعر نو» که يکي از دقيق ترين مقالاتي است که درباره افسانه نوشته شده است، گويي در پاسخ به همين پرسش نيما است که مي نويسد؛ «حرف بر سر اشيا و کلمات جديد نيست. به زبان ديگر ميان اسامي عام در شعرهاي امروز و ادبيات کلاسيک مسلماً افزايش و کاهشي چندان نمي توان سراغ کرده و در دوره مشروطيت هم گروهي مي انديشيدند با آوردن همان اشياي مصنوع دوره خودشان - راه آهن و غيره - تحول در شعر و نثر را به وجود آورده اند... در افسانه هيچ کلمه يي که در ادبيات کهن نيامدني باشد - جز چند اسم محلي يا نام محلي درختي يا پرنده يي - نمي توان ديد. با اين همه اين اشيا از بنياد متفاوتند. مثلاً در اين بند؛

يک گوزن فراري در آنجا

شاخه يي را ز برگش تهي کرد

گشت پيدا صداهاي ديگر

شکل مخروطي خانه يي فرد

کله چند بز در چراگاه

گوزن، شاخه، برگ، صدا، شکل خانه، کله، بز، چراگاه همه همان کلمات آشنا در ادب کهن مي توانند باشند. يا؛

توده برف از هم شکافيد

قله کوه شد يکسر ابلق

مرد چوپان درآمد ز دخمه

خنده زد شادمان و موفق

که دگر وقت سبزه چراني است

کلمات همان ها هستند، اما برف در زمان معاصر باريده است و مهم تر از همه جمله «دگر وقت سبزه چراني است» محتمل ترين جمله يي است که از دهان چوپان مي تواند بيرون بيايد که البته در ادب کهن بي سابقه است.

پس شايد بتوان گفت تمايز ميان افسانه و اشعار کهن، تمايز ميان دو نگرنده است؛ نگرنده يي انسان کلي است که از منظر ارسطويي يا افلاطوني به اشيايي بي تاريخ و لامکان مي نگرد، نگرنده يي انسان مشخص يک عصر است و به اشياي موجود در زمان و مکان از منظر انساني منفرد مي نگرد.»6

و من به حرف زنده ياد گلشيري اضافه مي کنم که يک خاصيت (يا تمايز) مهم ديگر هم در کار نيما هست که در کار قدما (علي العموم) نيست و آن همان مدل وصفي و روايي است که نيما بر آن تاکيد داشت.

وقتي نيما مي گويد؛«من شعر فارسي را از اين حبس و قيد وحشتناک غانقياد و پيوستگي با موسيقيف بيرون آورده ام، آن را در مجراي طبيعي خود انداخته ام و حالت توصيفي به آن داده ام...

از آغاز جواني سعي من نزديک ساختن نظم به نثر بوده است... هر کس اين بينايي را نداشته باشد، يقين بدانيد چيزي از من نخواهد فهميد.»7

منظور او دقيقاً همين «مدل وصفي و روايي» است، وقتي نيما مي گويد شعر ما بايد از حيث فرم، يک نثر وزن دار باشد، باز هم به همين نکته نظر داشته و آن را اساس کار خود قرار داده است.

بحث نزديک کردن شعر به نثر که نيما چندين بار با تاکيد به آن اشاره کرده است از آن بحث هايي است که به گمانم درست درک نشده است و بعضاً آن را با الزام وزن که نيما هيچ گاه آن را صراحتاً رد نکرده است، متناقض ارزيابي کرده اند. من در جاي ديگري به اين موضوع پرداخته ام8 و در اينجا به تکرار آن نمي پردازم. همين قدر بايد اشاره کنم به اينکه وقتي نيما مي گويد؛ «در تمام اشعار قديم ما يک حالت تصنعي است که به وسيله انقياد و پيوستگي خود با موسيقي اين حالت را يافته است، اين است که هر وقت شعري را از قالب بندي نظم خود سوا مي کنيم مي بينيم تاثير ديگر دارد. من اين کار را کرده ام که شعر فارسي را از اين حبس و قيد وحشتناک بيرون آورده ام، آن را در مجراي طبيعي خود انداخته ام و حالت توصيفي به آن داده ام.»9 دقيقاً به دو موضوع نظر دارد؛ نخست اينکه اوزان شعر قديم به علت الزام تساوي طولي مصرع ها شاعر را محکوم به مصرف کلمات و هجاهايي مي کند که فقط ناشي از ضرورت وزن است، نه ضرورت مطلب و به همين دليل کلام (شعر) را دچار حالت تصنعي مي کند.

پي نوشت ها؛-----------------------

1- همان، ص 82

2- حرف هاي همسايه، ص 48

3- همان، ص 50

4- همان، ص 52

5-همان، ص 57

6-باغ در باغ، هوشنگ گلشيري، انتشارات نيلوفر، چاپ اول پاييز 78، جلد اول صص 82-81

7-حرف هاي همسايه، ص 30

8- فصلنامه سينما و ادبيات، شماره، تابستان 86، زبان شعر، زبان نثر...، حافظ موسوي، صص 54-52

9- حرف هاي همسايه، ص 30

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:23  توسط حافظ موسوي  |