جستاري در نظريه هاي ادبي از يونان تا ايران-4
حافظ موسوي
اگرچه ظهور نخستين نظريه پردازان ساختارگرا در روسيه (فرماليست ها) و مکتب ساختارگرايي چک تاثيرپذيري مکتب ساختارگرايي از سنت تفکر مارکسيستي را تاييد مي کند، با اين حال نمي توان مکتب ساختارگرايي در نقد ادبي قرن بيستم را زيرشاخه يي از پديدارشناسي هوسرل يا نقد مارکسيستي به حساب آورد. اغلب منتقدان و تاريخ نويسان بر اين عقيده اند که ساختارگرايي ريشه در نظريات زبان شناسي فردينان دوسوسور و پس از آن در مردم شناسي ساخت گراي لوي استروس دارد. سوسور زبان را نظامي از نشانه ها مي دانست و معتقد بود که رابطه بين نشانه و مصداق (يا دال و مدلول) رابطه يي کاملاً اختياري است. به اين معنا که مثلاً نشانه (واژه) ميز هيچ ربطي به شيئي که ما آن را با نام ميز مي شناسيم ندارد و به همين دليل در زبان هاي گوناگون اين شيء را با نام هاي گوناگون مي شناسند. سوسور معنا را ناشي از تمايز 1مي دانست و معتقد بود که «معنا بدون وجود يک نظام کلي مبتني بر تمايزها، يعني ساختاري که تمايزها در درون آن عمل مي کنند امکان پذير نيست. نشانه ها بايد از همديگر متمايز باشند، اگرچه معنا در درجه اول محصول تمايز است، در سطحي ژرف تر در واقع اين ساختار است که زمينه ساز شکل گيري معنا مي شود.»2بنابراين سوسور به جاي تمرکز بر سطح ظاهري زبان (گفتار عملي يا پارول)، ژرف ساخت زبان (لانگ) را مورد کنکاش قرار داد. لوي استروس نيز با الهام از رويکرد زبان شناسي ساختارگراي سوسور و همچنين با الگو قرار دادن روش تحقيق ولاديمير پراپ در باب افسانه هاي روسي، در مطالعات خود در مورد اسطوره هاي ملل و فرهنگ هاي مختلف به اين نتيجه رسيد که به رغم همه تفاوت هايي که بين آنها وجود دارد، همگي شکل هاي متفاوتي هستند که از يک الگوي بنيادين مشابه برخوردارند. نقد ساختارگرا در ادبيات نيز براساس همين الگو، با مطالعه آثار ادبي و ژانرهاي مختلف مي کوشد ساختار بنيادين آنها را کشف کند. نقد ساختارگرا ادبيات را به عنوان «ساختاري زباني» بررسي مي کند. از اين ديدگاه ادبيات (شعر) زباني است که معطوف به خود زبان است و به تعبير رولان بارت نقد ادبي سخني است درباره خود سخن. از اين رو منتقد، تنها با متني که پيش رو دارد، سخن مي گويد و در اين گفت وگو جايي براي مولف وجود ندارد چرا که متن، معناي خود را نه از نيت مولف، که از قوانين ساختاري زبان اخذ مي کند. نکته کليدي در فهم ساختارگرايي و تفاوت آن با پساساخت گرايي اين است که ساخت گرايان با حذف مولف و برجسته کردن اهميت متن (به عنوان يک ساختار زباني) دسترسي به معنا را (از طريق شناسايي کارکرد نظام تمايزها در ساختار زبان) ممکن مي دانند اما پساساخت گرايان با تاکيد بر تناقض موجود در نظام تمايزها و تقابل هاي دوگانه مورد نظر سوسور و لوي استروس که تا بي نهايت قابل ادامه يافتن هستند، دسترسي به معنا (يا وجود معنا) را غيرممکن مي دانند. پساساخت گرايي را هم مي توان به نقد و نفي ساخت گرايي تعبير کرد و هم آن را در ادامه ساخت گرايي و مکمل آن دانست. ساخت گرايي، متن ادبي را به عنوان «ساختاري زباني، مبتني بر نظام تمايز و تقابل هاي دوتايي» مورد ارزيابي قرار مي دهد؛ پساساخت گرايي تا اينجا با ساختارگرايي همراه است، اما در مرحله کشف و تحليل منطق حاکم بر نظام تمايز و تقابل هاي دوتايي در متن متوقف نمي ماند و با تمرکز بر تناقض هاي ذاتي «تقابل هاي دوتايي» آنها را از قطعيت مي اندازد. در نظريه ساختارگرايي همانند نظريه زبان شناسي سوسور، هر نشانه يي از طريق تمايز با غيرخود، خود را به اثبات مي رساند. به عبارت ديگر، درک ما از هر مفهوم يا نشانه، مبتني است بر درک تمايز و تفاوت آن با مفهوم ها يا نشانه هاي ديگر. و باز به بيان ديگر و با استفاده از الگوي تقابل هاي دوتايي لوي استروس مي توان گفت که درک ما از هر مفهوم يا نشانه، مبتني بر درک تمايز آن با مفهوم يا نشانه يي است که در مقابل آن قرار مي گيرد. مثلاً شب در مقابل روز، تاريکي در برابر روشنايي، مرد در برابر زن و... که درک هر يک از آنها بدون درک ديگري غيرممکن است.پساساختارگرايي، اين نظريه (يعني نظريه ساختار تقابل هاي دوتايي به عنوان ساختار بنيادين زبان و فرهنگ) را مي پذيرد اما با نتيجه گيري نهايي آن موافق نيست.
پي نوشت ها؛---------------------------
1- تري ايگلتون در اين خصوص توضيح روشنگري دارد؛ «هر نشانه يي در درون نظام فقط به دليل تفاوتي که با نشانه هاي ديگر دارد معني دار است. «گربه» في نفسه معنايي ندارد، بلکه به اين دليل معنادار است که «گرده»، «گرجه» يا «تربه» نيست.» (نظريه ادبي، ترجمه عباس مخبر، ص 133)