جستاري در نظريه هاي ادبي از يونان تا ايران-3
حافظ موسوي
آراي هگل در باب زيبايي شناسي و مکتب رمانتيسيسم دست کم تا پايان نيمه نخست قرن نوزدهم بر اروپا مسلط بود. از آن پس، به ويژه پس از درگذشت سه چهره نامدار اين مکتب در آلمان (فردريش شلگل 1829، هگل 1831، گوته 1832) و بروز شرايط جديد اقتصادي و اجتماعي در غرب که آبستن جنبش هاي انقلابي و نهايتاً نخستين جنگ جهاني بود از نفوذ اين مکتب کاسته شد و نهضت هاي ادبي جديدي چون ناتوراليسم، سمبليسم و مدرنيسم جاي آن را گرفت. افول نهضت رمانتيسيسم در اواخر قرن نوزدهم نه تنها پايان عصر نظريه پردازي ادبي در غرب نبود، بلکه مي توان گفت سرآغازي بود براي پربارترين عصر نظريه پردازي ادبي در قرن بيستم.
به گفته ريچارد هارلند «از حدود 1830 به بعد در اکثر کشورهاي اروپايي، رمانتيسيسم جاي خود را به واقع گرايي داد. برخلاف انقلاب جنجالي و چشمگيري که مکتب رمانتيسيسم را عرضه داشت، عصر واقع گرايي بي سروصدا و سر به زير وارد شد. همان طور که عصر باروک، بعد از رنسانس و پسامدرنيسم از پس مدرنيسم بي جنجال و هياهو از در درآمدند. درگيري شديدي ميان اين دشمنان پيش نيامد. واقع گرايي انقلابي بود که عمدتاً بعد از وقوع درباره آن تفکر و تعمق صورت گرفت. توان و شتاب ناگزير اين گرايش نو تنها به ياري نگاه کردن به گذشته نمود پيدا مي کند.
نسل نه چندان واقع گراي ديکنز، گوگول و بالزاک به نسل واقع گراتر اليوت، تولستوي و فلوبر مي رسد و آن نيز به نوبه خود به نسل زياده واقع گراي ناتوراليست ها مي انجامد. ادعاهاي مکتب واقع گرايي تنها بعد از ظهور ناتوراليسم به منزله يک نظريه و به شيوه يي جدلي بيان و مطرح شد... نظريه رمانتيک، احترامي را که نسبت به کل گرايي و نوع اعمال مي شد برانداخت و فرديت يگانه اشيا را مورد توجه قرار داد. هنگامي که اين جلوه هاي رمانتيکي ذهنيت شاعرانه در صحنه ادبي از رونق افتاد، فرديت يگانه اشيا عزت خود را همچنان حفظ کرد.»1
برداشت ريچارد هارلند از واقع گرايي و رويکرد ناتوراليست ها و سمبليست ها به واقع گرايي در نقل قول زير به روشني توضيح داده شده است؛ «... در حالي که نظريه ادبي رمانتيک بر ابراز احساسات نويسنده تاکيد داشت و نظريه ادبي نوکلاسيک (و کلاسيک) بر تاثيرگذاري بر خواننده مصر بود، جنبش هاي تازه ترجيح دادند که بر شيء که ميان نويسنده و خواننده قرار گرفته بود، تمرکز کنند. از نظر ناتوراليست ها اين شيء همان دنياي واقعي بود به شيوه يي که در متن ارائه مي شد. از نظر سمبليست ها اين شيء، متن زبان شناسي به عنوان شيء در خود بود.»
زادگاه هر دو جنبش ناتوراليسم، سمبليسم فرانسه بود. اولي بيشتر در حوزه رمان و دومي در حوزه شعر رواج داشت.
ناتوراليست هايي چون زولا معتقد بودند که ادبيات همچون علوم تجربي، وظيفه کالبدشکافي و بررسي انسان و اجتماع را برعهده دارد و غالباً به جنبش چپ و طبقات فرودست متمايل بودند. سمبليست ها اغلب به اقشار ميانه گرايش داشتند و براي شعر قائل به هيچ گونه کارکرد يا تعهد اجتماعي نبودند.
«جنگ اول جهاني هر دو برداشت را تغيير داد؛ اعتقاد ناتوراليست ها به علم و پيشرفت و فردگرايي بشر و موضع بي اعتنايي درون گرايانه سمبليستي نسبت به شرايط زندگي عادي و عملي. تا آنجا که به علم مربوط مي شود، انقلاب در زمينه نسبيت و کوانتوم، بنياد الگوي دانش به تدريج انباشته شده يي که علم سده نوزدهم بر آن استوار شده بود سست کرد... جنگ جهاني اول بالاترين دليل بطلان پيشرفت و فردگرايي بشر بود و اين حقيقت را به وضوح آشکار کرد که علم و تکنولوژي مي تواند به همان آساني که به بهشت رهنمون مي شود به دوزخ هم راهبري کند. در مورد موضع بي اعتنايي درون گرايانه سمبليست ها بايد گفت که ناديده گرفتن شرايط عادي و عملي زندگي، به رغم کشتار و تخريب گسترده کاري دشوار بود.»
سرانجام هر دو جنبش ناتوراليسم و سمبليسم که وقوع جنگ جهاني اول آنها را به بن بست کشانده بود، در مدرنيسم به هم پيوستند و يکديگر را تکميل کردند.
جنگ جهاني اول و نتايج ويرانگر آن بذر ترديد نسبت به کارآمدي علم و تمدن جديد را در تفکر غرب پراکند و زمينه را براي گسترش آراي شاعر - فيلسوفي چون نيچه در ميان روشنفکران نسل هاي بعدي فراهم کرد. در ادبيات نيز موجب پيدايش جنبش مدرنيسم شد که اساسي ترين شعار آن ترديد در صحت دستاوردهاي گذشته و کوشش براي نو شدن مدام بود.
اما آيا اين ترديد در حقانيت مطلق عقل و علم در فرهنگ و تمدن غرب به معناي بازگشت به انديشه هاي قرون وسطايي بود؟... مدرنيست ها هرگز به چنين نتيجه يي نرسيدند. براي آنها نفي گذشته به همان اندازه اهميت داشت که نقد حال.
نظريه پديدارشناسي هوسرل در واقع در حکم التيامي بود براي جراحات عميق تمدن بر پيکر جامعه انساني. به تعبير تري ايگلتون؛ «در چنين عرصه يي از بحران فراگير ايدئولوژيک که ريشه در جنگ جهاني اول داشت، فيلسوف آلماني ادموند هوسرل در جست وجوي بسط روش فلسفي جديدي برآمد که به تمدني در حال تجزيه قطعيتي مطلق ببخشد.»2
هوسرل براي بازگرداندن اعتماد به نفس از دست رفته، به انسان مدرن و تثبيت جايگاه او در نظام هستي (کاري که پيش از او دکارت در قرن شانزدهم انجام داده بود) نظام فلسفي يي را پايه گذاري کرد که شناخت انسان از واقعيت را امکان پذير مي داند.
هوسرل در نظريه پديدارشناسي خود بار ديگر نظريه کانت را درباره رابطه عين و ذهن از بايگاني عصر رمانتيک بيرون کشيد و از آن به گونه يي کاملاً متفاوت (اگرچه همانند کانت به روشي ايده آليستي) استفاده کرد. پس از آن هايدگر دنباله کار او را گرفت و کوشيد با حل مهمترين ضعف پديدارشناسي هوسرل يعني ناديده انگاشتن تاريخ و قرار دادن واقعيت و جهان در موضع غيرتاريخي، نظام فلسفي خاص خود را عرضه دارد.پديدارشناسي هوسرل در نظريات ادبي قرن بيستم (از جمله در فرماليسم روسي و ساختارگرايي) تاثيرات عميقي بر جا نهاد و ديدگاه هاي مارتين هايدگر نيز به ويژه نظريات او درباره زبان، در نظريه هاي ادبي و نقد شعر بازتاب وسيعي يافت.
نکته جالب توجه در اين مورد اين است که هوسرل و هايدگر درباره زبان داراي دو ديدگاه کاملاً متفاوت و متضاد بودند. هوسرل براي زبان فقط در حد «ابزاري براي شناخت» اعتبار قائل بود، در حالي که هايدگر اساساً شناخت را چيزي خارج از زبان نمي دانست يا به تعبير ديگر براي هايدگر هيچ واقعيتي خارج از زبان وجود نداشت. در نقد پديدارشناختي، اثر ادبي نيز همچون واقعيتي عيني جدا از بافت تاريخي، شرايط توليد، موقعيت نويسنده و خواننده به روشي کاملاً دروني و برکنار از هرگونه تاثير خارجي مورد مطالعه قرار مي گيرد.
هايدگر نيز علاوه بر آنکه خود به تفصيل درباره شعر سخن گفت، با طرح نظريات فلسفي خويش، بر نظريه هاي ادبي قرن بيستم تاثير فراوان گذاشت که بارزترين نمونه هاي آن را در آثار گادامر و هيرش مي توان بازشناخت.
پديدارشناسي هوسرل که پديده ها را به صورت في نفسه و بدون در نظر گرفتن عوامل بيروني مورد مطالعه قرار مي دهد از يک سو و دستاوردهاي علمي داروين در خصوص تکامل، فرويد درباره روان انسان، مارکس درباره سير تکامل جوامع انساني که همگي آنها به نتايج مونيستي مشابهي رسيده بودند، زمينه را براي طرح نظريه ساخت گرايي مهيا ساخت.
در اين ميان مي توان براي مارکس جايگاه ويژه يي قائل شد چرا که ماترياليسم تاريخي مارکس، خود نظريه يي کاملاً ساخت گرا است. مارکس با تحليل ساختارهاي اجتماعي و رديابي سير تحولات آنها در طول تاريخ به صورت ديالکتيکي به کشف ژرف ساخت هاي اجتماعي (ساخت بنيادين) و نحوه عملکرد آنها که از قانوني يگانه پيروي مي کند (که فشرده آن عبارت است از نحوه ارتباط بين نيروهاي مولده و ابزار توليد) نائل آمد و با اين کشف مهم خود در کنار کشفيات داروين و فرويد، سراسر قرن بيستم را تحت تاثير قرار داد. همانطور که پيش از اين اشاره شد ميراث جامعه شناختي مکتب مارکس از طريق کساني چون لوکاچ، بنيامين، برشت و آدورنو توسعه يافت و بر غناي جامعه شناسي ادبيات در نقد ادبي قرن بيستم افزود. ردپاي سنت جامعه شناختي ساختاري مارکسيسم نيز در مکتب ساختارگرايي آشکارا به چشم مي خورد.
پي نوشت ها؛-----------------------
1- نظريه ادبي از افلاطون تا بارت، ريچارد هارلند.
2- نظريه ادبي، تري ايگلتون، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ اول 1368، ص 77.