جستاري در نظريه هاي ادبي از يونان تا ايران
حافظ موسوي
تاثير تئوري هاي ادبي بر شعر و ادبيات موضوعي است که در سال هاي اخير غالباً در نوشته ها يا سخنراني ها به آن اشاره شده است. از خود من بارها سوال شده است که با نظريه هاي ادبي جديد چه برخوردي داشته ام، چه تاثيري از آنها گرفته ام، و اينکه آيا اساساً يک شاعر يا نويسنده، مجاز است که اين مقوله ها را در آفرينش ادبي دخالت دهد؟...
اين مقاله پاسخي است به آن پرسش ها. اما پيش از آن بايد به اين سوال پاسخ دهيم که؛ «نظريه ادبي چيست؟»
تعريف من از نظريه ادبي چنين است؛ «نظريه ادبي کوششي است براي توضيح ماهيت ادبيات و کشف ساز و کارهايي که اثر ادبي را از ديگر توليدات کلامي(زباني) متمايز مي کند.» از اين تعريف دو نتيجه کلي به دست مي آيد؛ الف- وجود ادبيات مقدم بر وجود نظريه ادبي است. به اين معنا که ابتدا بايد ادبياتي وجود داشته باشد تا نظريه پرداز ادبي کوشش خود را معطوف به آن کند و ب- نظريه پرداز ادبي ساز و کارهاي خاصي را براي توليد ادبيات ابداع و پيشنهاد نمي کند؛ بلکه آن ساز و کارها (مکانيسم ها) را در آثار ادبي کشف و معرفي مي کند.
بديهي است چنين کوششي ممکن است که بر توليدات ادبي پس از خود تاثير بگذارد. دست کم از اين جهت که نويسنده يا شاعر را نسبت به آنچه در گذشته وجود داشته آگاه مي کند و به خودآگاهي او نسبت به ابزار کارش کمک مي رساند. پرسش بعدي که بايد به آن پاسخ دهيم اين است که؛ «نظريه پرداز ادبي کيست؟»
آيا هر کسي که نقد ادبي مي نويسد نظريه پرداز ادبي است؟ آيا نظريه پرداز ادبي لزوماً بايد شاعر يا نويسنده باشد؟ آيا مجهز بودن نظريه پرداز ادبي به يک دستگاه فکري منظم و سامان يافته ادبي و تسلط او در شناخت ساز و کارهاي ادبي به او اين امکان را نمي دهد که آثار ادبي خلاقانه تري بيافريند؟...
به هيچ يک از اين سوال ها پاسخ قطعي نمي توان داد. نه صرفاً از آن رو که تعريف ما از ادبيات مدام در حال تغيير و تکميل است بلکه از آن جهت نيز که براي هر يک از اين سوال ها مي توانيم همزمان حداقل دو پاسخ صحيح داشته باشيم. منتقدي که روي يک اثر ادبي خاص مطالعه مي کند، مي تواند در آن اثر ساز و کارهايي را کشف کند که در حوزه يي بسيار گسترده تر قابل تعميم باشد. مي تواند در بحث از ماهيت يک اثر خاص، ماهيت کل ادبيات را توضيح دهد. بنابراين مي تواند وارد حوزه نظريه پردازي شود. (بلينسکي منتقد نامدار روس در قرن نوزدهم ميلادي يکي از بهترين نمونه هاي اين گروه است.) اما لزوماً و همواره اين گونه نيست. منتقد مي تواند با استفاده از نظريات ادبي که ديگران مطرح کرده اند صرفاً به داوري يا توضيح يک اثر ادبي خاص بپردازد که غالباً چنين است. بنابراين گرچه يک منتقد مي تواند نظريه پرداز ادبي هم باشد، اما هر منتقدي لزوماً نظريه پرداز نيست. نظريه پرداز ادبي کسي است که با بررسي مجموعه يي از آثار ادبي درصدد کشف ماهيت آنها است. او در پي کشف آن چيزي است که همه آن آثار را به هم مربوط مي کند.
اما آيا پس از اين کشف، نمي توان به بازتوليد يا توليد انبوه اثر ادبي پرداخت؟ مثلاً از آن گونه که با در دست داشتن فرمول شيميايي صابون مي توان روش ساخت آن را به ديگران نيز آموخت. چنين امکاني دور از ذهن نيست اما با اين تفاوت که اثر ساخته شده از حيث خلاقيت- که مشخصه اصلي اثر ادبي، يا هر نوع اثر هنري ديگر است- چيزي کم خواهد داشت مثل اشعار و قصايد بلندبالايي که توسط بعضي از استادان ادبيات نوشته مي شوند.
از سوي ديگر آيا شاعران و نويسندگان که آفرينندگان آثار ادبي اند، خود نمي توانند بهترين واضعان نظريه هاي ادبي باشند؟ در اين مورد هم کماکان دو پاسخ درست مي تواند پيش روي ما باشد. مصداق پاسخ اول در ادبيات ما «نيما» است؛ نيمايي که هم آفريننده بود، هم نظريه پرداز. اما نمونه هاي کاملاً متفاوت با «نيما» فراوان تر است. يک شاعر يا نويسنده مي تواند با روش هاي منطقي درصدد کشف ماهيت ادبيات برنيامده باشد. کمااينکه بسياري چنين نکرده اند. بنابراين هر شاعر يا نويسنده يي لزوماً يک نظريه پرداز ادبي نيست. براي هر شاعر يا نويسنده يي، آشنايي آکادميک با تاريخ، فلسفه، جامعه شناسي، روان شناسي، زبان شناسي و... مي تواند مفيد باشد اما هيچ الزامي براي اين آشنايي وجود ندارد. شاعر مي تواند فارغ از تسلط بر همه يا هر يک از اين مباحث، شاعري موفق باشد. نمونه هايش را در تاريخ ادبيات خودمان داشته ايم. مثلاً مي توان از فروغ فرخزاد نام برد که با آنکه از وسعت نظر خيره کننده يي برخوردار بود، اما ظاهراً بر هيچ يک از دانش هاي پيش گفته اشراف آکادميک نداشته است. در حالي که اين اشراف حداقل در بعضي از حوزه ها براي يک نظريه پرداز ادبي الزامي است. نظريه پرداز ادبي براي توضيح ماهيت ادبيات مجبور است از ديدگاه جامعه شناختي، روان شناختي، تاريخ، زبان شناسي و... به اثر ادبي نگاه کند يا دست کم با تسلط بر يکي از اين حوزه ها، آثار ادبي را در همان حوزه بررسي و تبيين کند.بنابراين کار نظريه پرداز ادبي بيش از آنکه به کار شاعر يا نويسنده شبيه باشد، به کار فيلسوف، جامعه شناس، مورخ، زيست شناس و... شباهت دارد.
کار او گرچه موجوديت خود را از وجود ادبيات اخذ مي کند، اما تکوين و گسترش خود را مديون علومي است که از آنها ياد کرديم. و از اين رو است که نظريه پردازي ادبي بيشتر در غرب (از يونان باستان گرفته تا اروپا و امريکاي امروز) پديد آمده است؛ و نه در شرق که ادبياتي کهنسال دارد، اما از تفکر فلسفي کمتر بهره برده است.
در ادامه پرسش هاي قبلي قاعدتاً مي توانيم پرسش هاي ديگر را مطرح کنيم؛ نخستين نظريه هاي ادبي کجا و چگونه پديد آمدند؟ و در کجاها و چگونه گسترش يافتند؟ سهم ما، به عنوان کساني که در قلمرو فرهنگي زبان فارسي و فرهنگ ايراني زيسته ايم و مي زييم در اين حوزه چه بوده است و اکنون چيست؟
گروهي بر اين عقيده اند که «نظريه پردازي ادبي» پديده يي است که از قرن هجدهم ميلادي به بعد به عنوان شاخه يي جديد در مطالعات ادبي متولد شده است. اين ديدگاه معتقد است که مجموعه تتبعات و تاملات ادبي در جامعه کهن تا قرن هجدهم کوشش هايي است براي توضيح و تعليم فن بلاغت يا صنعت بيان.1گرچه اين سخن بيراه نيست، اما با تعريفي که ما در ابتداي اين نوشتار از «نظريه ادبي» عرضه کرديم، مي توانيم تاريخ شکل گيري نخستين نظريه هاي ادبي را دست کم تا يونان باستان عقب ببريم.
مسير نظريه پردازي ادبي در غرب
يونان باستان به عنوان زادگاه فلسفه غرب، زادگاه نخستين نظريه هاي ادبي نيز هست. که اين خود تاکيدي است بر ارتباط تنگاتنگ بين نظريه ادبي و فلسفه که در ادامه به آن خواهيم پرداخت. شايد با اندکي تسامح بتوان اريستوفان را نخستين منتقد و نظريه پرداز ادبي يونان باستان و جهان دانست. همو که در «کمدي غوکان»، اوريپيد و آشيل را به مناظره و نقادي و هجو يکديگر وامي دارد. جالب اينکه در اين نمايشنامه، اريستوفان از قول آشيل به اوريپيد ايراد مي گيرد که تمام شخصيت هاي داستان هايش، از هر صنف و طبقه که هستند با زبان و شيوه واحدي سخن مي گويند و به عبارت ديگر براي هر کدام زباني مناسب حال و مقام او در نظر نگرفته است...2
اريستوفان در بحث بين آن دو، روح دموکراسي يوناني را به نمايش گذاشته است. به گونه يي که از انتقادات و دفاعيات هيچ يک از آن دو به راحتي نمي توان گذشت و حکم بر محکوميت يکي از آنها نمي توان داد. پس از اريستوفان بايد از سقراط و افلاطون نام برد. سقراط نظر مثبتي نسبت به شعر نداشت و معتقد بود؛ «شاعران کلمات شيرين از زبان جاري مي سازند ولي خود نمي فهمند چه مي گويند... آنها به سبب اشعاري که مي سرايند خود را دانشمندترين مردم مي پندارند حال آنکه هيچ نمي دانند. او شعر را از ديدگاه اخلاقي کاري غيرسودمند، بي فايده و عبث مي دانست. افلاطون شعر را حاصل جذبه و الهام مي پنداشت و معتقد بود با تسلط بر فنون و قواعد ادبي نمي توان شعر سرود... و نهايتاً اينکه او شعر را نوعي هذيان مي دانست که «از خود بيخودشدگان» بر زبان جاري مي کنند. با اينکه او گاه زيبايي شعر را تحسين مي کرد و شعر را عالي ترين وسيله بيان تخيلات انساني مي دانست، همانند استاد خود سقراط معتقد بود که شعر امري بي فايده است چرا که او شعر را تقليدي از «طبيعت» يا «عالم واقع» مي دانست؛ طبيعتي که خود تقليدي از جهان بالا يا جهان «مثل» است. بنابراين شعر تقليدي دست دوم است که سودمندي بر آن مترتب نيست و از اين رو او قاطعانه شاعران را از مدينه فاضله خود مي راند. نظريات افلاطون درباره شعر در کتاب «جمهور» و رساله فدروس و رساله ايون بيش از آنکه کوششي براي توضيح صناعات شعري باشد، تلاشي است براي توضيح ماهيت شعر و از اين نظر در حوزه «نظريه پردازي ادبي» قرار مي گيرد. جامع ترين و کامل ترين بحث مربوط به شعر را در دنياي باستان «ارسطو» مطرح کرده است. رساله «فن شعر» ارسطو را مي توان منشاء نقد ادبي امروز غرب و مشرق زمين دانست. رساله فن شعر درباره ماهيت و اصول شعر و علي الخصوص تراژدي و حماسه مطالب دقيق و جالبي دارد. در اين رساله، ارسطو ضمن بحث در ماهيت شعر و ارکان و مباني آن سعي مي کند به ايرادات و اعتراضاتي که افلاطون بر شعر وارد کرده است پاسخ دهد.
پي نوشت ها؛-------------------------
1- پيش درآمدي بر نظريه ادبي، تري ايگلتون، ترجمه عباس مخبر، نشر مرکز، چاپ اول 1368، ص 281.
2- نقد ادبي، دکتر عبدالحسين زرين کوب، چاپ پنجم، انتشارات سخن، ص 200.