بخشي از يك نوشته
يكي از آن خاطره هابا نام كوچك شاپور*
نويسنده: حافظ موسوي

كارنامه ادبيات ايران در 20، 25 سال اخير مي تواند به چند نام مفتخر باشد؟ 20؟ 30؟ 100؟... نمي دانم، اما مي دانم كه يكي از آن نام ها <شاپور جوركش> است؛ نامي كه در اين سال ها، هم در حوزه شعر، هم در حوزه پژوهش و نقد ادبي (و شايد در حوزه ترجمه نيز) خوش درخشيده است.
شعر جوركش، شعر آساني نيست؛ شعري است انباشته از شعور و فرهنگ، لابه لاي زبان و تصاوير و همين انباشتگي، خوانش آن را براي سليقه هاي عام دشوار مي كند. <نام ديگر دوزخ> او، همان كه <جايزه كارنامه> را برد، از آن شعرهاست كه براي خواندن آن و خوب خواندن آن، بايد همان صبر و حوصله اي را به كار بست كه در خواندن <سرزمين بي حاصل> اليوت يا <آناباز> سن ژون برس. از قضا ساختار <نام ديگر دوزخ> شباهت هايي هم با <سرزمين بي حاصل> اليوت دارد. رويكرد اين هر دو اثر به اساطير، تلميحات، تاريخي نگري و بينامتنيت، خواندن آنها را، با آن همه توضيحات و پي نوشت دشوار كرده است، اما اين دشواري چيزي از ارزش آن نمي كاهد. من گمان نمي كنم هرگز شعري با سبك و سياق <نام ديگر دوزخ> بنويسم. نه اينكه بلد باشم و ننويسم. نه، نوشتن اين نوع شعر اساسا با كاركرد ذهن من جور درنمي آيد، اما اين را مي دانم كه هر شعري را براساس قواعدي كه در همان شعر هست، يا قواعدي كه همان شعر بر من تحميل مي كند، يا مثلا راه و رسمي كه آن نوع شعر پيش پاي خواننده اش مي گذارد، بايد خواند و اين هنوز به معناي پذيرش يا عدم پذيرش آن شعر نيست، اما شرط ورود به آن هست. يعني اينكه خواننده بايد خودش را تسليم شعر كند تا شعر راز خود را با او در ميان بگذارد. وگرنه بر من خواننده يا ناقد همان خواهد رفت كه بر بسياري از خوانندگان يا ناقدان ما رفته است. يعني جست وجوي الگوهاي ذهني خودمان در اثري كه قرار است از قضا الگوهاي ذهني ما را به بازي بگيرد، يا بشكند، يا در كنار آن بنشيند، يا هرچه، اما به هر حال نمي خواهد عين همان باشد. <نام ديگر دوزخ> را هم به جهت داوري در <جايزه شعر كارنامه>، هم بعدها براي پاسخ گفتن به وسوسه هاي دروني خودم، چند بار خوانده ام و هر بار از وسعت اطلاعات و فرهنگ عظيمي كه پشت آن است، متحير مانده ام و گنجايش و غناي فرهنگي ذهن شاعر آن را ستوده ام و نيز از خود پرسيده ام كه آيا كار شاعر تا بدين پايه دشوار است؟... و يا به عبارت ديگر: به راستي آيا شعر نوشتن به همان آساني هاست كه برخي ها مي پندارند؟>...! شاپور جوركش از آن گروه شاعران و هنرمنداني است كه نسبت نوشته هايشان با خوانده هايشان، نسبت يك به هزار است. در مصاحبه اي از همينگوي خوانده ام كه مي گفت بايد اول به قدر كافي پر شويم تا بعد بتوانيم اندكي از آن را تخليه كنيم. )نقل به مضمون(، جوركش از اين هم فراتر رفته و ظاهرا مدام در حال پركردن خود است و اينها كه مي نويسد - يا نوشته است - سرريز درون اوست، بي دخالت دست يا پمپ يا هر وسيله ديگري كه به كار تخليه مي آيد. (همشهري ديگر او مسعود توفان هم همين طور است و هميشه ما را در حسرت نانوشته هايش مي گذارد.) من دورادور در جريان نوشته شدن <بوطيقاي شعر نو> بودم و مي ديدم كه جوركش با چه وسواسي ميراث ادبي نيما را جزء به جزء، لابه لاي هر آنچه از او برجاي مانده است، مي كاود و آنها را خشت به خشت كنار هم مي چيند تا به همان معماري اي برسد كه نيما در ذهن خلاق خود به آن رسيده بود. از همان وقت ها مي توانستم حدس بزنم كه كتاب مهمي درباره نيما و بوطيقاي او در حال نوشته شدن است و حالا خوشحالم و بسيار خوشحالم كه آن كتاب هم اكنون پيش روي من و پيش روي همه آنهايي است كه مي خواهند نيما را نه بر اساس احترام گذاري هاي سطحي، نه براساس اين كه بله، او به هر حال نقش تاريخي مهمي برعهده داشته و به پاداش آن لقب <پدر شعر نو> را هم از آن خود كرده است، اما حالا ديگر حرفي براي گفتن ندارد، بلكه براساس معيارهاي جهاني مدرنيسم، معيارهايي كه دست كم دو قرن تجربه تاريخي پشت آن خوابيده است، بشناسد. بوطيقاي شعر نو يكي از روشمندترين و منسجم ترين تحليل هايي است كه تا به امروز درباره <نظريه> شعري نيما ارائه شده است. روي واژه نظريه مايلم تاكيد كنم. هم از آن رو كه نيما واقعا و بدون هيچ تعارفي، هم اولين نظريه پرداز شعر فارسي است و هم هنوز بزرگ ترين نظريه پرداز ادبي در كشور ما است و هيچ يك از مدعيان هنوز به قوزك پايش نرسيده اند و ديگر از اين رو بر واژه نظريه تاكيد مي كنم و به جاي آن مثلا از عبارت <نظريه هاي شعري نيما> استفاده نمي كنم كه معتقدم نيما يك نظريه شعري داشت و همه آنچه كه گفته و نوشته است، اجزاي همان يك نظريه است و به همين دليل است كه جوركش مي تواند از بوطيقاي شعر نو يا بوطيقاي نيما حرف بزند و نه از مجموعه نظريه هاي پراكنده اي كه كسي درباره شعر بيان كرده است. اهميت كار جوركش اين است كه اجزاي پراكنده اين نظريه )بوطيقا( را با مهارت تمام گرد آورده و در همان ساختار و نظامي كه خود نيما آن را وضع كرده، بر سر جاي خود نشانده است. من پيش از اينها درباره گرايش هاي شعري دهه 70 در جاهايي نوشته يا گفته ام كه: اصيل ترين گرايش در شعر دهه 70 گرايش بود كه بار ديگر به كشف نيما رسيد و بر اين باور بود كه تحول شعر فارسي از دهه 40 به بعد در امتداد بوطيقاي نيما صورت گرفته است )يا بايد بگيرد.( جوركش در كتاب ارزشمند <بوطيقاي شعر نو> اين گرايش را به روشن ترين وجهي تبيين كرده است. جوركش در اين كتاب نشان داد كه نسل ما نيما را بسيار بهتر و عميق تر از آوانگاردهاي نسل هاي قبلي (مثلا رويايي و براهني) شناخته است و به خاطر همين شناخت عميق تر است كه مي تواند جايگاه شاعراني چون شاملو، اخوان، فروغ، سپهري و... را در مقايسه (و در تناسب) با نيما بسنجد. براي اين ديدگاه، نيما شاقول مدرنيسم در شعر فارسي است و همه آنهاي ديگر، با اين شاقول سنجيده مي شوند و البته طبيعي است كه در امتداد چنين ديدگاهي است كه مي توان مدرنيسم اوايل قرن بيستمي نيما را به مدرنيسم اكنون (كه همان پست مدرنيسم مي تواند باشد) وصل كرد، در حالي كه آوانگاردهاي نسل هاي گذشته بعضا بدون تعمق در بنيادي ترين بخش بوطيقاي نيما، نگاه ماقبل نيمايي را با رنگ و لعاب آوانگارديسم در شعر پس از نيما رواج دادند (هرچند با حس نيت كامل و توهم آوانگارديسم.) من بي آنكه با همه اظهارنظرها و جمع بندي هاي جوركش موافق باشم، انتشار كتاب <بوطيقاي شعر نو> را يكي از افتخارات اين نسل مي دانم و بابت آن بارها و بارها سپاس و شادماني ام را اعلام كرده ام. و اما در اين ياددشت حيفم مي آيد كه از دقت و وسواس حرفه اي شاپور جوركش در جمع داوران <جايزه شعر كارنامه> ياد نكنم. شاپور اگرچه دور از ما بود، اما انصافا هميشه از همه ما جلوتر بود. هيچ كتاب كه نه، حتي هيچ سطر نظرگيري را نمي توانستي پيدا كني كه او درباره آن عميقا تامل نكرده باشد...
* با كسب اجازه از دوست شاعرم، هرمز علي پور كه فرمود: با نام كوچك هرمز.