سعدی گل بیانی
خوانش يک شعر از مجموعه ي "زن ،تاريکي ،کلمات " | حافظ موسوی
حالا خيال کن اينجا بغداد/ اين هم جوي نازکي از خون /از اين شقيقه که مال من است / تا دامن سفيد تو بر اين خاک/ حالا خيال کن که من دست دراز کرده ام/ که موهايت را /از اين سيم خاردار بگيرم/ حالا خيال کن شدني باشد اينها /
و تو سرت را گذاشته اي اينجا / روي اين سينه/ زير اين يکي شقيقه که مجروح نيست / آن وقت يک لحظه چشمهايت را برگرداني /به سمت دجله و بشماري :يک..دو..سه..ده /بومب...بامب...بومب...بامب.../آن وقت انگشت هاي مرا /از روي خاک جمع کني : يازده...دوازده/و بعد خواسته باشي ببوسمت/آن وقت من چطور بگويم: لب هايم کو؟
1. با تمهيد "حالا خيال کن " به ژرف ساخت تخيل ، اجازه ي حضور آزاد در فضاي عيني متن داده مي شود . در عين حال در سير گسترش متن از سطر "حالا خيال کن شدني باشد اين ها "به بعد ،چيزي در همان فضاي عيني شکسته مي شود .
به عبارت بهتر ،بدون اينکه شگرد زباني خاصي براي انتشار ( (disseminationويا به تعويق افتادن معنا صورت گرفته باشد، زبان در اجراي فرم از بعد بيانگري صرف رها مي شود. اين اتفاق نه در شکست هاي نحوي و يا جابجايي هاي دستوري ميافتد و نه در معکوس کردن روابط علي و يا به هم ريختن شبکه ي دلالت ها . بلکه شکل در شکل خود نقض مي شود بدون اينکه "متن بر اساس سرشت دال ها و نه محتواي مدلول ها پيش برود "(1و2) بنا بر اين شعر ها هنوز قابل فهم اند چون نظام خود را نه در زبان که در شکل دروني خود نقض مي کنند اگر بپذيريم" تاکتيک نقد ساخت شکن آن است که نشان دهد چگونه متن ها نظام هاي منطقي حاکم بر خود را نقض مي کنند ."(3 )
2.کارکرد عاطفي لحن اول شخص(4) با پرداخت محتوايي شعر همخواني دارد ،حضور محتوا تغزلي تعميم يافته است در برابر
عنصر مرگ. صاحب صداي شعر پرسونايي است که صاحب صدا هست و نيست چرا که در احتضار به سر مي برد.
عناصر انضمامي تغزل در تقابل با عناصر انضمامي مرگ قرار مي گيرند. با اين پيش فرض که "کشف تقابل ها يکي از راهبرد هاي اساسي خواندن و تاويل است ."(5) دامن سفيد (با کيفيت مفهومي تمنا و عشق) در برابر جوي خون و خاک (مرگ) .دست که مي خواهد گيسو (دستمايه ي صوري نوازش ) را از سيم خاردار (با تم ممنوع و مرگ ) بگيرد . سري
که روي سينه زير اين يکي شقيقه که مجروح نيست گذاشته اي . ( ان وقت يک لحظه چشم هايت را بر گرداني ) از اين سطر به بعد شعر مرکز خود را ميزند ،اگر مرکز ساخت تماتيک شعر ، چرخيدن حول اين تقابل ها باشد که هنوز به تعادل نرسيده اند اما در کنار هم اتفاق افتاده اند تا يک فضاي عيني را مجسم کنند... و صداي انفجار ها را بشماري و انگشت هايي را که مي توانستند نوازشگر باشند و تمناي حضور عشق را بنوازند ، از روي خاک جمع کني ، انگشت هايي که شايد مال من هم نباشند که نيستند " يازده ...دوازده " انگشت هايي که مال مرگ است ، مال مرگ کسي ديگر است ، مال ادامه ي شمردن توپ ها بر دجله است .در اين شمارش ها تم تغزل در برابر مرگ مي شکند " يازده ...دوازده" تغزل و اشتياقي که توي شعري را وادار مي کند خواسته باشي ببوسمت ، حتما براي واپسين بار ، " آن وقت من چطور بگويم ،لب هايم کو "
يک کشته تعميم مي پذيرد تا به همه ي کشتگان بدل شود ، يک کشته که با لب هايي که ندارد شعر را روايت کرده است ، "سوژه اي که محو مي شود"(5)
3.به طور مشخص تمناي تغزل در شعر انکار نمي شود چون سر روي سينه زير اين يکي شقيقه که مجروح نيست گذاشته مي شود اما در متن اين اشتياق ، پذيرفته هم نمي شود چرا که دلالت ديگر متن به مثابه ي يک نشانه ي کلي ،
مصداق مرگ است .مرگ اجازه ي عشق ورزي نمي دهد . مرده نمي تواند عشق بورزد .همان طور که دست گيسو را از سيم خاردار نمي گيرد چون همه ي اين ها را خيال کرده اي و اين همه فرمي است که خود را و فضاي متن را بر مي سازد و
نقض مي کند . در عين حال تمنا و وجد ِ رو به زوال و همزمان عاشقانه مي خواهد تا آخرين لحظه ي بي مرگي حضور داشته باشد در برابر مرگي که مي خواهد تا واپسين دم مغازله حضور خود را مقدر کند . ( و تو سرت را گذاشته اي اين جا /روي اين سينه / زير اين يکي شقيقه که مجروح نيست /.../ و بعد خواسته باشي ببوسمت/ آن وقت با کدام لب بگويم و با کدام لب ببوسم و چطور بگويم لب هايم کو ، هم لبي نيست تا ببوسم و هم لبي ندارم تا بگويم: حالا خيال کن اينجا بغداد ...
1. سرگشتگي نشانه ها ،فوکو، صفحه ي 191
2. اين محور مي تواند اسا س نگاهي به مجموعه نيز قرار گيرد
3. نظريه ي ادبي ، تري ايگلتون ،صفحه ي 184
4. زبان شناسي و نقد ادبي ،زبان شناسي و شعر شناسي ياکوبسون
5. نظريه ي ادبي و نقد عملي ، رامان سلدن ،صفحه ي 99
6. بودريار در پاسخ به لوترانژه که مي پرسد : به نظر شما همگام با محو شدن سوبژکتيويته چه چيزي شکل مي گيرد ، مي گويد : چيزي کمابيش ناسازگارانه. محو شدن به سه روال صورت مي گيرد ،سوژه مي تواند درون نظام تکثيري (cloning)محو شود و مرگ را از ميان ببرد . اين لطفي ندارد چرا که بي اندازه شباهت به انهدامي دارد که به محو شدن ديگري (the other)شکل سرايتي تکثير شونده مي دهد .يا اينکه مي توان محو شدن را به مثابه ي مرگ گرفت که شکل استعاري سوژه است و يا محو شدن به عنوان يک بازي ،هنر محو شدن.(سرگشتگي نشانه ها صفحه ي 352)