از مجموعه ی در دست چاپ " خرده ریز خاطره ها "
" گزارش صحنه "
زمان : روزهای انقلاب
مكان : باغ محتشم رشت
موضوع : جنازه ی سرگرد ، در گل و لای...
منبع: اعتماد ملی
بر آبها دست ميكشم
بر پوست درختان
بر سنگها، صخرهها، علفها
بر آن چيزها كه در خيال من است و
اكنون اينجا نيست
پاهاي ورمكردهرا
بر كف سيماني ميسايم
لكههاي خون را
از جداره ناخنها بيرون ميكشم
و چهره از ياد رفتهام را
در پيالهاي آب مينگرم
كه در خاطرههاي من هست و
اكنون اينجا نيست
بايد به ياد بياورم چهره خود را
بايد به ياد بياورم صداي زنم را
بايد با دخترم براي راهپيمايي فردا قرار بگذارم
بايد زير و بم صداي كسانم را مرور كنم
بايد اين خرچنگ را از گلوي خودم بردارم
بايد حنجرهام را از اين كرختي خلاص كنم
بايد آواز بخوانم، فرياد برآرم، جيغ بكشم
بايد در اين مربع كوچك
تا ميتوانم ضربدر (×) بزنم
بايد نام خودم را
نام كسانم را
نامه دخترم، زنم، پسرانم را
بايد نام بقال محله، خيابانهاي شهر،
پاركها، كوچهها، كافهها، كتابفروشيها
بايد تمام نامهاي روبه فراموشي را
روزي هزار بار تكرار كنم
بايد به ياد بياورم «من»ام را
بايد به ياد بياورم لبخندم را
بايد به ياد بياورم ليوان را، ملافهرا،
چاي صبح را، نان برشته را
كتاب را، روزنامه را، خودكار را
بايد به ياد بياورم
بايد به ياد بياورم
من انسانم
تكرار ميكنم شلاق تكرار ميكنم شلاق
انسان
شلاق
انسان
شلاق
انسان
من انسانم!
بايد به ياد بياورم!
10/5/1388
و كميپايينتر
خوابگاهي است كه اي بسا شبها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوانهاي ماست
اينجا آشيانه كتابها و كاغذهايي است
كه اي بسا شبها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خوردهاند
و با بالهاي سوخته
بر نعشها و دست و پاهاي شكسته فروريختهاند
و اي بسا شبها
درها و پنجرههاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشكهاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كردهاند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابهلاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را ميشنوم
كه چشمهايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانههاشان امروز، خميدهتر از ديروز است
ميپرسد:
«خانم! آقا! شما نداي مرا نديدهايد؟
نميدانم كجاست، موبايلش چرا جواب نميدهد؟!»
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شبها را
دنبال ردپاي تو
در کوچه ها و خیابان ها باشیم
فردا، تمام تلویزیون های دنیا
چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحههاي اول روزنامهها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآباد
و این «ندا»
ندای نوشکفته آزادی است
که از گلوی خونین ملتی بزرگ
بر آمده است.
31/3/88
حافظ موسوي
گزارههای وارونه
بچهبورژواهای انقلابی
عكس «چه گوآرا» را
از كتابخانههای متروك پدرهاشان
كش میروند
و روی سینههای تیشرتهای گرانقیمت میچسبانند
بچهكارگرهای جنوب شهری
مدركهای مهندسی خود را
به سبك بورژواهای قدیمی قاب میگیرند
و در كتابخانههای خالی شركتهاشان نصب میكنند
تجارت تیشرت
تجارت انقلاب
شركتهای قدیمی ورشكسته
شركتهای جدید در حال شكوفایی
حقهبازی، كلاهبرداری، جنگ
ظهور ناگهانی «آدام اسمیت» از دلِ كاپیتال
فرار «ماركس» به هندوستان
قبول عضویتِ «انگلس» در كلوب مرتاضان
......
قبول میكنم، اینها اصلا شعر نیست
فقط گزارههای وارونهایست در صناعتِ پوئتیك
به سبك شاعران رمانتیك
اما برای تقویت حافظه
و پیشگیری از بیماری خطرناك فراموشی( یا آلزایمر)
بد نیست
و میتوانید به دلخواهتان مرتبشان كنید:
بچهبورژواهای شمال شهری
بچهكارگرهای انقلابی
توسعهی تجارت اینترنشنال
الگوی بیبدیلِ دموكراسی
اخلاق، عشق، اعتلای حقوق بشر، آزادی
سوت، سوت، سوت
لطفا برای خودتان(و من)
بلند كف بزنید!
منبع: شهروند امروز
باید پناه بگیریم

(سقف خانه ی ما همین کلمات است)
هوشنگ گلشیری
جای طناب
روی گردن ما
تا ابد که نمی مانَد
حتا اگر فرصت نکرده باشی
پول خردهای پس گرفته از بقالی را
توی جیب بریزی
حتا اگر فرصت نداشته باشی
از ایرانشهر تا کریمخان بدوی
حتا اگر تلفن ها به کار بیفتند
بوق... بوق... بوق
- «بفرمایید! این جا منزل محمد مختاری است»
بوق... بوق... بوق
- «برای جعفر اتفاقی افتاده؟!»
بوق... بوق... بوق
جای طناب
روی گردن ما
تا ابد که نمی ماند
حتا اگر هوشنگ گلشیری بوده باشی
خبر را هنوز گفته نگفته
گوشی را گذاشته باشی
دست ها را پشت سر حلقه کرده باشی
چشم ها را به سقف دوخته باشی
و مثل سیگار روی لبت
خاموش مانده باشی
و گفته باشی: «من باید می مردم»
جای طناب...
آخر مگر نه این که باران بی امان زمستان
و آفتاب بی ملاحظه ی تابستان
بر گورهای ما
همان قدر با احترام قدم بر می دارند
که بر جنازه ی گنجشک ها
گرگ ها
گلابی ها
جای گلوله روی شقیقه
جای آتش سیگار روی بدن
جای شکنجه در اعماق روح
جای طناب روی گردن
نه!
هوشنگ جان!
باید پناه بگیریم
زیر سقف خانه ی خودمان
باید پناه بگیریم
زیر این کلمات
آخرین خطابه

تو
بر سکویی بلند ایستاده بودی
ما
گرداگردِ تو، بر زمین سرد، حلقه زدیم
این آخرین خطابه ای بود که باید می خواندی
دستِ راست ستونِ چانه
و انگشت کوچکت
نیمی از سبیل تو را پوشانده بود
و چشم هایت
مثل دو شعله ی کبریت
در تاریکی می درخشید
بعد
مِهی رقیق میدان را پر کرد
و آسمانِ تیره کمی پایین آمد
ما، دست رویِ خاک کشیدیم
و بعد
پلک های تو را بستیم
تو بر سکوی مرگ ایستاده بودی
و ما
نمی دانستیم.
از کتاب: شعرهای جمهوری
ترجمه ی شش شعر حافظ موسوی به ترکی استامبولی
ترجمه ی حامد رحمتی

۱
Kuşlar seninle arkadaşlar
Kediler ayak sesinden kaçmıyorlar
Bocekler sen istediğin zaman
Terliklerin önünde üzanırlar
İçimdeki cenver sakin olmuş
Sen hangi dile konuşuyorsun.
گنجشك ها با تو دوستند
گربه ها از صداي پايت فرار نمي كنند
سوسك ها
_اگر تو بخواهي _
كنار دمپايي ها دراز مي كشند
جانور درونم آرام شده است
تو با كدام زبان حرف مي زني ؟!
"قتل"
نه آنقدر با تو دوست بودم
كه برای دیدنت
به كافه ای در آن سوی شهر آمده باشم
نه آنقدر عاشقت
كه برای كشتن ات تپانچه ای بخرم...
گزارش صحنه / قتل
از مجموعه ی در دست چاپ " خرده ریز خاطره ها "
" گزارش صحنه "
زمان : روزهای انقلاب
مكان : باغ محتشم رشت
موضوع : جنازه ی سرگرد ، در گل و لای...
من زنبيلي ندارم
هنوز هوا روشن نيست
دختران
زنبيل به دست
به زيتون زاران مي روند
باد
مه صبحگاهي را
در هوا مي پراکند
دانه هاي زيتون
زير علف هاي خيس پنهان شده اند
دختران
بر علف ها وخاک
دست مي کشند
واي! من زنبيلي ندارم!
عنقريب، خورشيدِ بي رمقِ پاييزي
دانه هاي زيتون
دختران جوان
زنبيل ها
و مرا
افشا خواهد کرد!
شعر های خاور میانه - اثری تازه از حافظ موسوی
شعرهای خاورمیانه
مدت هاست که ذهن من درگیر مسئله ای ست به نام خاورمیانه و این نه تنها عجیب نیست که بسیار هم طبیعی است. چرا که در این سال ها و ماه ها ی اخیر ذهن همه ی دنیا درگیر این مسئله است. خاورمیانه ی افسانه ای ، خاورمیانه ی پیامبران آسمانی، خاورمیانه ی اسرار آمیز، خاورمیانه ی نفت، خاورمیانه جنگ و برادرکشی، خاورمیانه ی تروریست...
خاورمیانه ای که تیتر اول همه ی خبرهای جهان است.
دنیا از خاورمیانه چه می خواهد؟... یا برعکس، خاورمیانه از دنیا چه می خواهد؟... آیا آن طور که خیلی ها می گویند موضوع فقط موضوع نفت است؟...
من تحلیل گر سیاسی نیستم! اما به هر حال شهروند این خاورمیانه ام و نمی توانم در مقابل سئوالی که دیگران، در هرجای دنیا دارند به آن پاسخ می دهند و پاسخ شان به من هم مربوط می شود خودم را بی ربط بدانم.
اگر چه ما ایرانی ها، خصوصن در قرن اخیر، اغلب در پشت حصار نامطمئن عرب ستیزی پناه گرفته ایم و کوشیده ایم خودمان را به خاورمیانه و خاورمیانه را به خودمان نامربوط بدانیم و از این طریق به غرور جریحه دارشده ی ملی خود مرهمی بگذاریم، اما حالا دیگر گمان می کنم پنهان شدن پشت این حصار دردی از ما دوا نمی کند. حالا دیگر چه بخواهیم، چه نخواهیم سرنوشت ما با سرنوشت خاورمیانه گره خورده است. ما برای درک این سرنوشت تراژیک نیازی به بیانیه ی 99 ماده ای بیکر- همیلتون نداشتیم. حتی لازم نبود پوپولیست های وطنی به توپخانه ها و موشک اندازهای امریکایی گرا بدهند که " ما هم خاورمیانه ایم". فقط اندکی هوش و اندکی حافظه ی تاریخی برای ما کافی است تا با این واقعیت آشکار رودررو شویم که ما هم، خاورمیانه ایم. خاورمیانه ای که در آتش می لرزد و رهبرانش می خواهند این آتش را با نفت خاموش کنند. شاید این حرف ها برای خواننده ی وازنا که می خواهد ساعتی را در فضای شعر تنفس کند ملال آور باشد اما یک جورهایی لازم دانستم این ها را بگویم تا خواننده ام را بی واسطه با دغدغه های پشت این شعرها که نه ، شعرگونه ها، آشنا کنم.
تردید دارم که براین نوشته ها که قراراست هر هفته یکی دوتاشان را در وازنا بگذرایم بتوان نام شعر نهاد. این ها یادداشت هایی است که گاهی به شعر نزدیک می شوند.همین!
مخاطب این یادداشت ها به گمانم بیش از آن که اهالی خاورمیانه باشند، مردم مغرب زمین اند. کاش می توانستم این ها را به انگلیسی بنویسم و درسایت های انگلیسی زبان بگذارم تا یک سرباز امرکایی، یا انگلیسی بتواند آن را بخواند و بداند که خاورمیانه و تروریسم یکی نیستند یا یک شهروند استرالیایی، کانادایی، فرانسوی از زبان یک ایرانی یا عرب یا هرجای خاورمیانه بشنود که خاورمیانه به بمب و موشک نیاز ندارد. خاورمیانه به صلح و آرامش نیاز دارد.
این نکته را نیز یادآوری کنم که دفاع از خاورمیانه، دفاع از ارتجاع، خرافات و تروریسم نیست. اگر صدای حافظ، ابونواس، ناظم حکمت، آدونیس، باموک، شاملو، سیمین بهبهانی، غاده السمان و... به گوش غرب برسد، جهان ما گفتگوی دلپذیری را تجربه خواهد کرد.
شعرهای خاورمیانه
کشتی های عتیق شما
در آب های من پهلو گرفته اند
ملوانان سالخورده، هنوز
میخانه های فنیقیقه را خوب به خاطردارند
***
شب های پرستاره بغداد را
به یادتان می آورم
و دخترم شهرزاد را
که طعم قصه هاش هنوز
زیر پلک های شماست
***
زرتشت، موسا، مسیح، محمد
پسران منند
ودختران من
مریم و هاجر
دو ماهپاره در هلال خصیب
***
درمن به تحقیر منگرید
من
خاورمیانه ام .
٢.
اینجا
خاورمیانه است
ما با زبان تاریخ حرف می زنیم
خواب های تاریخی می بینیم
و بعد
با دشنه های تاریخی
سرهای همدیگر را می بُریم
از شام تا حجاز
از حجاز تا بغداد
از بغداد تا قسطنطنیه
از قسطنطنیه تا اصفهان
از اصفهان تا بلخ
بر سرزمین های ما
مرده ها حکومت می کنند
اینجا
خاورمیانه است
و این لکنته که از میان خون ما می گذرد
تاریخ است.
٣.
در پایتخت قصه های هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند
سلطان سلیم ۱
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب ۲ سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشه ی صحرا خم گشت
تا رد پای ترک ها و مجوس ها را
به انگلیسی ها نشان بدهد
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح های موقت
بین جنگ های پیاپی
سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها
و مردمی که نمی دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
٤.
سرباز زرد موی ِ ناتو
درپاسگاه مرزی
چرت می زند
خشخاش ها
در بادهای وحشی ِ کوهستان
گرز
به سینه ی آسمان می کوبند
و اسب ها و قاطرها
زین و یراق شده
در اصطبل ها ایستاده اند
تا بارها را – به محض آماده شدن –
به ایستگاه لندکروزها برسانند
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
این ها بازرگانان مرگ نمی پندارند سوارانشان را
که با کیسه های دلار و
جعبه های فشنگ
به کوهستان برمی گردند
(وگرنه شاید رَم می کردند)
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
مردی که پیشاپیش ِ سواران
به سوی کوهستان می راند
فرستاده ی ویژه ی حسن صبّاح است
با کله ای منگ از حشیش و
خنجری خونین
در پر ِ شال
به اسب ها شلیک نکنید
به قاطرها نیز
آن ها گمان می کنند سوارانشان
اجراکنندگان احکام مقدس هستند.
پی نوشت:
١. سلطان سلیم: سلطان عثمانی در قرن هجده و نوزده میلادی. مشخصات دوره ی او جنگهای ضد اروپایی و شورش های داخلی است. سلیم ، پس از اینکه در جنگ روس و عثمانی چند بار به سختی شکست خورد و نیز پس از شورش های ینی چری و محافظه کاران که با اصلاحات وی مخالف بودند ، خلع شد و به زندان افتاد (۱۸۰۷). سپس مقارن با ورود سپاهیان حامی سلیم به قسطنطنیه مصطفی ، دست نشانه ی شورشیان ، اجازه ی اعدام او را صادر کرد و وی را خفه کردند. در سلطنت سلیم ، مصر تحت رهبری محمد علی پاشا و آلبانی تحت رهبری علی پاشا عملا ً استقلال یافتند.
٢. منطقه ای حاصل خیز در خاورمیانه که بخش هایی از فلسطین ، لبنان و سوریه را در بر می گیرد.