سیاست فرهنگی دولت، غیرمداراگرایانه است
حافظ موسوی
درباره عملكرد فرهنگی دولت نهم در یك كلام شاید بتوان گفت سیاست دولت نهم در مسیر فرهنگ، سیاست انسداد بوده است. اگرچه از ابتدای انقلاب سیاستهای فرهنگی در كشور ما بر اساس یك دیدگاه خاص شكل گرفته است اما در دوره اخیر این دیدگاه به صورت بسیار غیرمداراگرایانهای به جریانات دیگرنگاه كرده و تقریبا كوشش كرده راه بیان آرا و عقاید دیگران را مسدود كند ولی تجربه ما در بیستوپنج، شش سال اخیر نشان داده كه به هرحال نمیشود برای همیشه راه بیان افكار و عقاید دیگران را مسدود كرد. همانطور كه در گذشته نفی و انكار ادبیات مدرن ایران و چهرههای نامداری مثل نیما،هدایت، فروغ و شاملو راه به جایی نبرد و به هرحال جامعه این گنجینهها را از فراموشی اجباری نجات داد، بار دیگر قطعا همین اتفاق خواهد افتاد.
چیزی كه در دولت نهم آشكارا به چشم میخورد این است كه ظاهرا بودجههای فرهنگی به مراتب بیشتر از دورههای قبل تصویب میشود و رقمهای كلانی صرف برگزاری جشنوارهها، چاپ كتاب، تجهیز كتابخانههای مدارس و مساجد میشود كه همه اینها به حساب فرهنگ مملكت گذاشته میشود. در حالی كه این بودجهها فقط در مسیرهای خاص خرج شده و فقط سیستمهای خاصی را پوشش میدهد كه حتی اگر در جامعه دارای اكثریت باشند هیچ تضمینی برای صحت آن وجود ندارد. كار فرهنگ و تولید فكر، كاری نیست كه تكلیف آن را بتوان با رایگیری روشن كرد. فرهنگ، هنر و ادبیات پیشرو همواره از سوی اكثریت جامعه با تردید نگریسته شده است اما واقعیت چیز دیگری است. واقعیت این است همین چیزی كه در بدو امر نگاه تردیدآلودی را از سوی اكثریت به همراه دارد بعدها به اركان فرهنگ جامعه تبدیل خواهد شد. كدامیك از بزرگان فرهنگ و ادب این سرزمین را- از رودكی و فردوسی و خیام گرفته تا معاصران- میشناسید كه در زمان حیات خود با استقبال مراكز قدرت روبهرو باشند؟ اما امروز حذف اینها از فرهنگ كشور امكانپذیر نیست. سیاستگذاران فرهنگی این دولت باید بدانند و این حقیقت را بپذیرند كه در آیندهای نه چندان دور تندیس بزرگانی چون نیما، شاملو و فروغ آذینبخش میدانها و خیابانهای كشور خواهد بود بنابراین در یك جمعبندی كلی به نظر من میتوان گفت مشكل اساسی فرهنگ جامعه نگاه تنگ و بسته كسانی است كه فكر میكنند حقیقت مطلق فقط همان چیزی است كه آنها میگویند. این را هم باید اضافه كرد كه البته بسیاری هم حتی چنین عقیده و ایمانی ندارند و فقط از روی ظاهرسازی و ریاكاری است كه عرصه را بر دیگران بیشتر و بیشتر تنگ میكنند.
تصویرتهران از نگاه شاعر تهران درمنظومه «خانم زمان»
حافظ موسوی

منبع: روزنامه ی کارگزاران
محمدعلی سپانلو در مصاحبهای گفته است: «در ادبیات فارسی این شهر(تهران) خیلی بدنام است. شهرستانیها به شهرهایشان تعصب دارند و حاضر نیستند سر مویی از آن، به خصوص از سوی اهالی دیگر شهرها بد بشنوند. اما تهران را همه میزنند توی سرش و همه اظهار نارضایی میكنند كه گیر این شهر افتادهاند. با تمام این احوال آنها فقط میتوانند در تهران زندگی كنند. تهران مادر بسیار شكیبا و مهربانی است كه تمام این بدخلقیها را تحمل میكند و از كسی هم طلبكار نیست. » حرف سپانلو ممكن است امروز قدری مبالغهآمیز به نظر برسد اما 30-40 سال پیش دقیقا همین طور بود. ابراز انزجار از پایتخت و پایتختنشینی یكی از سوژههای روشنفكران و حتی مردم عادی بود. پایتختنشینی با بیدردی، الكیخوشی، زد و بند با قدرت، بیهویتی، غربزدگی، اصالتباختگی و بسیاری از صفات ناپسند دیگر مترادف بود و جالب اینكه مبلغ این فرهنگ روشنفكرانی بودند كه از شهرستانها به تهران آمده بودند، در این شهر بالیده بودند و به نام و شهرتی رسیده بودند. این را البته نباید خصومتی علیه تهران به حساب آورد، چون نسبت به شهرهای بزرگ دیگر هم همین حرفها از سوی اهالی شهرهای كوچكتر گفته میشد و این نشان میدهد كه موضوع فرارتر از خصومت با یك شهر خاص (تهران) بوده و به یك بینش كلیتر مربوط بوده است. از قاجاریه به بعد تهران تبلور همه ایران بوده است و هنوز هم هست.
تئاتر، قلم، زبان و فرهنگ
در سوگ اكبر رادی

اكبر رادی،نمایشنامهنویس ِ بلندآوازهی ایران،خالق روزنهی آبی، صیادان، مرگ در پاییز، لبخند باشكوه آقایگیل، منجی در صبح نمناك، آمیزقلمدون، پلكان، شب روی سنگفرشخیس و ... از میان ما رفت.
رادی تجسم قلم و شرافت هنرمند بود. ساده و بیآلایش، زلال و مهربان، فروتن و بیهیاهو، با چشمانی تیزبین،هوشی سرشار و قلبی بیكینه.
من بارها در اتاق كار كوچك او، چخوف، تولستوی، هدایت، نیما، و صیادان و شالیكاران ِ ولایتمان را ملاقات كردهبودم.
ملت كتاب نخوان بافرهنگ
حافظ موسوي
تقريبا همه پذيرفته اند كه ما ملت كتابخواني نيستيم . در اين حال اغلب شنيده مي شود كه ايراني ها مردماني بسيار باهوش و بافرهنگ هستند. آيا چنين چيزي واقعيت دارد؟ اگر چنين باشد مي توان نتيجه گرفت كه باهوش بودن و بافرهنگ بودن ربطي به كتابخواني ندارد.
باهوش بودن يا نبودن ايراني ها ربطي به اين نوشته ندارد، اما در مورد فرهنگ بر اين باورم كه فرهنگ بدون كتاب تقريباص بي معناست . اگر امروز از ملت ايران به عنوان ملتي بافرهنگ نام برده مي شود، كه درست هم هست ، به خاطر ما ملتي كه اكنون در اين كشور زندگي مي كنيم نيست ، به خاطر فرهنگي است كه گذشتگان ما توليد كرده اند و ما هنوز داريم از حساب آنها خرج مي كنيم .